#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_101
-برو بخواب..
-چشمات ميشنون ماهي؟
نه اما گوشهايم قطعا كور بودند...فقط نگاهش ميكنم:
-تو واقعا عجيبي...
-...
-ما شش ماه كنار هم زندگي كرديم، حتي يه تعلق خاطر كوچيك؟
-من بايد برم..
-نه نميري!
دستم روي در لبتاب ماند:
-بهتره دراين مورد رو د
ر رو صحبت كنيم.
با دو دستش ته ريشش را دست ميكشد و زمزمه ميكند:
-باشه در اين مورد حرف نميزنيم.
فعلا موردي ديگري نداشتيم تا اينكه خودش گفت:
-فردا ميري خونه محمود خان؟
-اره تو ميدوني چيكارم داره؟
romangram.com | @romangraam