#مرگ_ماهی
#مرگ_ماهی_پارت_100


دستي بهشان ميكشم و شانه بالا مياندازم و او ميگويد:

-الان بباف موهاتو!

-ميبندم حالا..

-نه الان!

موهايم را ميدهم يك سمت و شروع ميكنم به بافتن:

-بوي شكلات مياد و شامپوت...

دلم ميلرزد و چيزي نميگويم و همچنان بدون اينكه نگاهش كنم موهايم را...

-تو فكر ميكني يك ماه دوري كافيه؟

-براي چي كافيه؟

-براي فراموش كردن.

كش ريز را به انتهاي مويم ميبندم..نگاهش ميكنم و لبخند ميزنم:

-براي فراموش كردن تو؟ يه هفتم كافيه..

اخم كرد:

-ماهي...

-شوخي كردم.

لب بالايش را ميجود و دستي به موهايش ميكشد و من ميگويم:

romangram.com | @romangraam