#مردی_که_میشناسم_پارت_201

صدای زنگ موبایل مستانه باعث شد دست به جیب سارافونش ببرد. کمی فاصله گرفت و اجازه داد مستانه صفحه ی اس ام اسش را باز کند. نگاهش روی متن پیام ثابت ماند. نام طاهر در روی نوار صورتی بالای صفحه خودنمایی میکرد.

«فرشته کوچولو چرا ناراحته؟»

***

خط میخی روی قسمت فلزی دستبند تمام ذهنش را به کار گرفته بود. برگه را باز کرد و با چشم به دنبال آنچه میدید گشت و بالاخره با یافتن حرف د با خوشحالی به سراغ دومین حرف رفت. ابتدا انتظار نام مستانه را بر روی دستبند میکشید اما حال با دیدن حرف د کنجکاو شده بود. حرف دوم از دو شکل کنار هم ردیف شده بود. با کامل شدن کلمه ی دوستت دارم لبخندی روی لبهایش نشست. از جا بلند شد. به سراغ کیف مدارکش رفت... دفتر مستانه را بیرون کشید و برگه ی تا شده را لای برگه های آن گذاشت. ورق سفیدی باز کرد و در پوش خودنویس را برداشت و در بالای صفحه نوشت: دوستت دارم.

مشغول نوشتن بود که صدای باز و بسته شدن در خانه بلند شد. دفتر را بست و در حال بستن در پوش خودنویس به سمت در اتاق برگشت. لحظه ای طول کشید تا وَلی در چهارچوب در ایستاد. بالشتش را در آغوش داشت. سنگینی اش را به روی چهارچوب در انداخت: امشب اینجا بخوابم؟

دفتر را در کیف گذاشت و گفت: خونه ی توئه اجازه میگیری؟

وَلی وارد اتاق شد. بالشت را کنار دیوار گذاشت و تکیه به آن یک پایش را دراز کرد و یک پایش را به حالت مثلثی گذاشت و گفت: وارد شدن به چهل و یک سالگی چه حسی داره؟

به سمتش برگشت و گفت: خوبه. حالا میفهمم چرا مدام دم از پیری میزدی!

خندید: اینقدر ضایع بود؟

-:حس پیری میکنم با اینکه چند ساعته پا گذاشتم به چهل و یک سالگی...

-:از این به بعدش راحت میگذره. باور میکنی سنی ازت گذشته و دیگه باید بجنبی.

نگاهش را به چشمان رفیقش دوخت: زندگی در حال گذر است. چه به رویش بخندی و چه گریه کنی میگذرد رفیق...

وَلی نفس عمیقی کشید و گفت: گریه میکنی یا میخندی؟

-:نمیدونم. تا الان چیزی جز گریه نبوده...

-:این روزها چطور؟

-:این روزها سخت تر از همیشه میگذره رفیق...

پلک زد و ادامه داد: این روزها ترس از دست دادن خیلی چیزا رو دارم.

-:ترس چیز بدیه... وقتی می افته به جونت خودت و می بازی. دست به هر کاری میزنی تا جلوش و بگیری... اینکه چقدر موفق باشی هم دست سرنوشته.

پرسشگر نگاهش کرد و وَلی ادامه داد: شبی که زنگ زدی داری میای یه خواب می دیدم.

نفس عمیقی کشید تا وَلی خوابی را که دیده بود به زبان بیاورد.

-:همه جا تاریک بود. همه چیز توی تاریکی فرو رفته بود... اولش آروم آروم میرفتم جلو... به امید اینکه نوری پیدا بشه که صدای یه گریه شنیدم.

romangram.com | @romangram_com