#مردی_که_میشناسم_پارت_200


ویدا سر به زیر انداخت و گفت: چرا میخوای بری؟

برای رفتنش گریه میکرد؟ شوهر داشت و برای رفتنش گریه میکرد؟ شوهرش بهادر بود. لبخندی روی لبهایش نشاند: باید برم. دیگه اینجا جایی برای من نیست.

-:چون مستانه دوست داره میری؟!

سکوت کرد و ویدا ادامه داد: دوسش داری؟

سر به زیر انداخت و دستش را جیب شلوارش فرستاد. پاسخی برای این سوال ویدا نداشت. ویدا بغض کرد: اگه میخوایش چرا میری؟

-:دیگه گریه نکن.

-:گریه کردنم اهمیت داره؟!

لبخندی زد و با اطمینان سر بلند کرد و خیره شد در چشمان ویدا: دلم نمیخواد اینطوری گریون ببینمت. اگه اینطوری گریه کنی چطور میتونم ازش بگذرم و بسپارمت دست بهادر...

ویدا سکوت کرد و ادامه داد: مراقب خودت باش. منم فراموش کن. فراموش کن طاهر نامی وجود داشته. خوشبخت شو... از زندگیت لذت ببر... برات آرزوی بهترین ها رو دارم.

ویدا سر بلند کرد و او با لبخند اطمینان بخشی از کنارش گذشت و وارد اتاق وَلی شد. ویدا چرخید و مسیر رفتنش را دنبال کرد. بی خبر از آنکه وَلی در جلوی راهرو شاهد تمام این لحظات است. حال پرده ها از برابر چشمانش کنار می رفت. حال می فهمید ویدایی که تا بودن طاهر دست رد به سینه ی خواستگارانش میزد دل در گرو طاهر دارد. حال میفهمید چرا ویدا در تمام این سالها لبخندش را فراموش کرده بود. حال می فهمید که در تمام این سالها چه ساده از کنار این موضوع گذشته بود و نفهمیده بود صمیمی ترین دوستش و خواهرش...

سر چرخاند. نگاهی به مستانه انداخت که با ناراحتی در گوشه ی کاناپه فرو رفته بود و تکان نمی خورد.

چه ساده از اینکه دخترکش عاشق طاهر شده بود لبخند میزد. حال از علاقه ی طاهر و ویدا با خبر شده بود. از علاقه ای که روزی بوده... علاقه ای که گویا ریشه ای سالانه داشته است.

ویدا به طرف پذیرایی میچرخید که خود را عقب کشید. نگاهی به بهادر انداخت. این عشق در گذشته چه به روز امروزشان آورده بود. بارها بهادر از بی تفاوتی های ویدا نالیده بود و بارها او را به صبر دعوت زده بود.

بی تفاوتی که هیچگاه نمی اندیشید به طاهر مرتبط باشد.

مستانه نگاهش کرد. لبخندی به روی دخترکش زد و کنارش نشست. دست دور گردنش انداخت و به آغوش کشیدش...

کاش هرگز اجازه نمی داد طاهر این چنین به مستانه نزدیک شود. کاش می دانست تا اجازه ندهد دخترکش دل به طاهر ببندد. کاش زودتر می دانست. کاش همان روزها با خبر می شد تا جلوی ازدواج ویدا و بهادر را بگیرد.

مستانه سر بلند کرد و آهسته گفت: بابا؟!

سر کج کرد: جون بابا؟

-:مهمونا کی میرن؟

صورتش در هم رفت. چشم بست. مستانه شاد بود. برای این تولد هیجان داشت. هیجان زده بود. حال چرا باید ناراحت می بود؟ چه چیزی این گونه ناراحتش کرده بود؟ چه چیزی باعث شده بود مستانه اینگونه غمگین باشد؟!


romangram.com | @romangram_com