#مردی_که_میشناسم_پارت_196


همانطور که دست طاهر را در دست داشت بلند گفت: نیای من میام.

طاهر ناباورانه سر چرخاند و به صورت او زل زد.

لبخندی به نگاه ناباورش زد و خیلی ساده تابی به گردنش داد و هیجان زده پای راستش را بالا کشید و سنگینی اش را به دست طاهر منتقل کرده و با پای دیگرش جلو پرید.

طاهر شوک زده سعی کرد دستش را محکم تر بگیرد و غرید: مراقب باش.

خندید. با خنده سعی داشت دلتنگی که نرفته بر دلش چنگ می انداخت را پنهان کند. شراره خواسته بود به خانه شان برود تا با هم درس بخوانند ممانعت کرده بود. نریمان برای عصرانه دعوتش کرده بود. بدون فکر رد کرده بود. با طاهر بودن را به هرچیزی ترجیح میداد. نریمان گفته بود اگر دوستت دارد چرا می رود؟! اما او خوب می دانست طاهر دوستش دارد. از هیچ چیز به این اندازه اطمینان خاطر نداشت.

طاهر دستش را کشید و روی نیمکت آبی پارک نشست. کنارش نشست و زمزمه کرد: اگه یه روز برنگشتم...

دست روی دستش گذاشت و در جمله اش پرید: به برنگشتنت فکر نمیکنم. من منتظرت نمیمونم. اگه برگشتت طولانی بشه خودم میام دنبالت.

طاهر خیره ی دستش شد. لبخندی به لب نشاند و مستانه زمزمه کرد: وقتی فکر میکنم یه ماه دیگه نیستی...

-:هنوز خیلی مونده به اون تموم شدن یک ماه...

-:یه ماهی که قراره زود بگذره.

-:گاهی وقتا هم خیلی دیر میگذره.

-:میتونه با یه سوپرایز فوق العاده تموم بشه.

خندید: مثلا چه سوپرایزی؟

میخواست بگوید مثلا سوپرایز تولد امشبت اما شانه بالا کشید: نمیدونم. برای پرونده ای که دارینم نمیای؟

-:لیدا از پسش برمیاد. نیازی به من نیست.

از یادآوری لیدا اخم کرد و گفت: اون که باهات میاد...

برگشت. کاملا صورتش را در مسیر نگاهش قرارداد و خندید.

از اینکه باعث خنده اش شده بود اخم کرد: نخند.

-:به لیدا حسودی میکنی؟!

سرش را به بازوی طاهرتکیه زد و چشم بست: به همه چی حسودی میکنم. حتی به کارمندات که قراره بری پیششون. میخوام یه پرنده بشم و بیام تو جیبت. میخوام...


romangram.com | @romangram_com