#مردی_که_میشناسم_پارت_195

طاهر هم با همان شیطنت جواب داد: میدونم. خوب میشناسمش.

بالاخره خود را رها کرد و سر برداشت: اِ... بابا!

وَلی چشمکی زد: مگه دروغه؟ وقتی چیزی برسه به اون مخ کوچولوت خدا میدونه چه نقشه هایی براش میکشی. من دخترم و نشناسم باید برم بمیرم. اما معلومه طاهرم همچین بی نصیب نمونده از شیطنتات که حسابی میشناستت.

طاهر بلند خندید و مستانه با قهر خود را گوشه ی کاناپه کشید و وَلی خود را روی مبل انداخت و سر به روی پاهایش گذاشت و گفت: قهر نکن خوشگل دختر... بزار یکم اینجا بخوابم. خیلی وقته اینقدر راحت نخوابیدم. از وقتی این طاهر اومده دیگه من و تحویل نمیگیری.

غلتی زد و رو به طاهر زبان درازی کرد.

خم شد و بوسه ای روی سر پدرش نشاند و طاهر با آرامش لبخند زد. نفس عمیقی کشید که توجهش را به سمت خود جلب کرد. نگاه از صورت پدر گرفت و به طاهر خیره شد.

***

-:تا حالا از اینکه رفتی پشیمون شدی؟

طاهر دست به جیب به طرفش برگشت. به پالتوی سبز لجنی که توی تنش خودنمایی میکرد خیره شد. موهای ریخته روی پیشانی اش... مجبورش کرد اشاره بزند: بیا...

طاهر نزدیک شد. روی جدول های کنار خیابان که ایستاده بود خود را روی پنجه ها کشید و طاهر با چشمان گرد شده دست جلو آورد و دستش را روی پهلویش گذاشت: داری چیکار میکنی؟ می افتی.

موهای ریخته روی پیشانی اش را کمی بالا کشید و همانطور حالت داد. از چهارچوب عینک فریم سیاه طاهر به چشمانش خیره شد و خود را پایین کشیده وصاف ایستاد. طاهر نفس عمیقی کشید و کمی فاصله گرفت: نمیخوای بیای پایین؟

نگاهی به جدول های آبی و سفید زیر پایش انداخت و ابروانش را بالا انداخت.

طاهر دستش را به سمتش گرفت: لااقل دستم و بگیر. اینطوری می ترسم بیفتی.

انگشتانش را در دست طاهر گذاشت: اینطوری دلم میخواد بدوام.

-:خب بدو...

کفش های اسپرت سفیدش با آن پالتوی سرمه ای و موهایی که زیر شال زده بود دل طاهر را می لرزاند.

طاهر دستش را محکمتر بین انگشتانش فشرد و گفت: بدو...

مستانه چند قدمی به جلو برداشت و از روی جدول پایین پرید. رو به طاهر ایستاد: کی برمیگردی؟

طاهر با آرامش پلک زد: نمیدونم.

سرش به سمت شانه اش کج شد: زود برگرد. دلم خیلی طاقت دوری نداره.

طاهر قدمی جلو گذاشت و مجبورش کرد کنارش به راه بیفتد.

romangram.com | @romangram_com