#مردی_که_میشناسم_پارت_193
سرخم کرد درون قابلمه و موهایش به اطراف صورتش ریخت.
طاهر برنج آبکش شده را از روی سینک برداشت و به طرفش برگشت و با اخم تشر زد: صد بار گفتم اونجوری با سر نرو تو قابلمه. موهات میریزه تو غذا... قرار شام بخوریم نه موهای خوشمزه ی شما رو که خانم خانما...
ریز خندید و سر بلند کرد و موهایش را هم با حرکت دستش بالای سر جمع کرد و کشی که مچ دستش بود را دور موهایش انداخت و گفت: گفتی اسمش چیه؟
طاهر برای بار هزارم تکرار کرد: مقلوبه...
دستانش را بین زانوانش اسیر کرد: خوشگل میشه؟
طاهر با دقت در حال چیدن لایه های غذا بود. پاسخ داد: اوهوم خیلی عالی میشه.
-:منم خوشگلم؟
سر طاهر در همان حال که به سمت قابلمه بود به سمتش چرخید. چند لحظه نگاهش کرد و کاملا صورتش را زیر نظر گرفت و گفت: نچ... هنوز مونده تا بزرگ و خوشگل بشی.
پایین پرید و به سمتش خیز برداشت: نخیرم خوشگلم من.
طاهر که قدمی عقب گذاشته بود خندید: خب قراره خوشگل تر بشی.
ایستاد. متوقف شد و لبخند روی لبهایش کش آمد. خوشگل تر می شد. یکی از سیب زمینی های سرخ شده را برداشت و طاهر سرجایش برگشت: ناخنک نزن...
-:غذا بدون ناخنک اصلا حال نمیده.
طاهر تنها لبخند زد.
ادامه داد: کی روز تولدش خودش غذا میپزه؟
-:من هیچوقت تولد نداشتم.
لبخندی زد. تمام تلاشش را میکرد تا برنامه را که چیده است به طاهر لو ندهد. با پدرش برنامه ریخته بودند. مهمان دعوت کرده بودند. عمه ویدا و عمو بهادر می آمدند. چند نفر از دوستان قدیمی هم پدرش دعوت کرده بود.
میخواست برای طاهر ماندگار باشد. میخواست در ذهنش پررنگ شود. طاهر به سمتش برگشت و نگاهش کرد که به خود آمد و لبخندی روی لبش نشاند. طاهر هم لبخند زد و گفت: تو اون ذهنت کوچولوت چی میگذره خدا عالمه. امیدوارم قبل از واقعه با خبر بشم تا بتونم جلوش و بگیرم.
به خنده افتاد. از خنده ریسه رفت و دست روی شکمش گذاشت: اینقدر خرابکارم؟
صاف ایستاد و شانه هایش را بالا کشید. با چشمان باریک شده پاییدش و پاسخ داد: خیلی از اینقدر اون ور تر...
نالید: طاهر...
طاهر خندید و دوباره سر کارش برگشت. صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست. به صورت طاهر خیره شد. بغض کرد... طاهر می رفت. قول داده بود مانع رفتنش نشود. اما هر بار که به رفتنش می اندیشید می لرزید. وحشت به دلش چنگ می انداخت. چیزی در ذهنش می گفت طاهر برود دیگر طاهر نیست.
romangram.com | @romangram_com