#مردی_که_میشناسم_پارت_192
-:الان وقتش نیست مستانه. الان آمادگیش و ندارم ازت مراقبت کنم. الان نمیتونم کنارم بپذیرمت.
چانه ی مستانه لرزید: پس من چی...
لب گزید: تو قراره یه خانم دکتر خوشگل و تو دل برو بشی. یه خانم دکتری که حسابی معروف و کار درسته.
-:میخوای بری؟
-:باید برم. مثل دفعه قبل که باید می رفتم. باید برم تا بتونم با نبودن ساجده کنار بیام. با بی کسی خودم کنار بیام.
مستانه خود را بالا کشید. دستانش را به دور گردنش حلقه زد: من و داری.
دستش را به بازوی حلقه شده ی دور گردنش بند کرد و سرش را به روی شانه ی دخترک فشرد و چشم بست: تو بیشتر از خانواده ای... تو امید زندگی کردنمی. زنده موندنم.
قطره اشک مستانه روی بافتش چکید: اگه بری میمیرم.
-:هیچکس بخاطر دوری نمرده... دوری از آدما عاشقای واقعی می سازه. بهشون یاد میده چطوری بیشتر دوست داشته باشن. چطور بیشتر فداکاری کنن.
حلقه ی دستان مستانه تنگ تر شد.
پتو روی پاهایش افتاد و مستانه با بغض گفت: بری دیگه چیکار کنم؟ من همینطوریشم دوست دارم. نمیخوام نمیخوام بری. نمیخوام بمونم اینجا. منم ببر...
-:نمیشه الان باید پیش بابات باشی. شاید فرصت این پیش بیاد باباتم اجازه بده زندگیش یه رنگ و بوی دیگه بگیره. شاید اون موقع بتونم با خودم ببرمت. اون موقع اگه قرار بود با هم باشیم. اگه هنوزم دلت میخواست باهام بیای میبرمت.
مستانه فاصله گرفت. اشک های روی گونه هایش و مژگان تارش، دل او را لرزاند. خود را جلو کشید. لبهایش را به روی گونه ی دخترک گذاشت و شوری اشک هایش را زبان زد. گونه ی دخترک را به لبهایش فشرد و به قلبی که ضربان میکوفت تشر زد. شاید آرام بگیرد.
چشم بست و لبهایش را به لاله ی گوشش رساند و لب زد: هنوز یه ماه وقت هست... یه ماه اینجام...
مستانه به هق هق افتاد... در آغوشش کشید. نمی توانست به تمنای وجودش بی تفاوت باشد.
***
خود را روی کابینت کشید و قاشق توی ماهی تابه را برداشت و به لب نزدیک میکرد که دست طاهر روی دستش نشست: می سوزی داغه...
نیشخندی زد و پاهایش را تاب داد. طاهر بادمجان ها را درون ماهی تابه ریخت و با جیلیز و ویلیز روغن مستانه خود را عقب کشید و طاهر خندید و ماهی تابه را بلند کرد و با حرکت دستش بادمجان ها از ماهی تابه جدا شده و به بازی در آمدند.
هیجان زده دستش را در برابر دهانش گرفت تا از هیجان آنچه می دید فریاد نزند.
با سرخ شدن بادمجان ها، طاهر قابلمه ای گذاشت. نان را درون قابلمه چید و به سمت ظرفشویی رفت.
romangram.com | @romangram_com