#مردی_میشناسم_پارت_240


فریاد کشید: این خراب شده مگه صاحب نداره نمیدونین یکی اومده اینجا کجا رفته؟

لطیف از روی تخت پایین پرید: رفت آقا... من داشتم شیشه رو دستمال میکشیدم دیدم رفت.

با عجله از همان دری که داخل شده بود بیرون دوید. نگاهی به اطراف انداخت و فریاد زد: سویئچم و بیار رشید...

نگاهش به دو طرف خیابان شلوغ بود. ماشین هایی که مدام از کنار هم رد می شدند. از فضای سبز جلوی رستوران گذاشت و نگاهش را به اطراف کشاند. نبود. مستانه نبود...

سعی کرد ذهنش را به کار بیاندازد. شماره ی وکیلش را گرفت و با پیچیدن صدای مایکل در گوشی گفت: ببین تو مسافرای امروز صبح ایران یکی به اسم مستانه مویدی بوده یا نه؟

مایکل خندید: چته با این هیجان؟

رشید رسید و سوئیچ را به سمتش گرفت. به سمت ماشینش دوید و در همان حال بدون اینکه گوشی را از گوشش دور کند فریاد زد: زنگ بزن نمایندگی ها اگه یه دختر اومد سراغم و گرفت نگهش دارن و بهم خبر بدن خودتم حواست به اینجا باشه. اگه بفهمم اومده و رفته رشید پدرت و در میارم.

مایکل نگران گفت: چته این چه وضعیه؟

-:نفهمیدی چی گفتم؟ میگم زنگ بزن فرودگاه ببین امروز صبح تو کدوم پرواز مستانه مویدی بوده؟ ببین برای امروز بازم بلیط رزرو کرده؟ زود باش مایکل زود باش...

پشت فرمان نشست و نگاهش را در حین رانندگی به خیابان دوخت. اگر همانطور که حدس می زد مستانه بیست دقیقه قبل از متوجه شدنش آمده باشد تمام آنچه در آشپزخانه اتفاق افتاده بود را دیده بود. مستانه رفته بود؟ مطمئنا تنها جایی که می رفت فرودگاه بود. مسیر فرودگاه را نگاهش بین ماشین ها در دو طرف خیابان می دید. گردنش درد گرفته بود اما اهمیتی نداشت. چشمش به خیابان ها بود... در پشت چراغ قرمز توقف کرد. نگاهش را بین ماشین هایی که متوقف شده بودند گرداند. مستانه می توانست درون یکی از این ماشین ها باشد؟

تا مسیر فرودگاه هزاران هزار بار خود را لعنت کرد. از اینکه امروز باید به بچه ی نادیا محبت میکرد از خود بیزار بود. از اینکه بعد از پنج سال مستانه به سمتش آمده بود و حال شاهد این صحنه بود!

دستش را مشت کرد و چند بار محکم روی فرمان کوبید. چنان که درد تا مغز استخوانش نفوذ کرد و به شانه اش کشیده شد. اما اهمیتی نداشت مشت دیگرش را با خشم نثار داشبورد کرد و عطر آویزان از داشبورد کنده شده و پایین افتاد.

ماشین را پارکینگ فرودگاه متوقف کرد و با عجله پیاده شد. تلفنش زنگ خورد. بدون نگاه کردن به شماره گوشی را به گوشش چسباند و مایکل گفت: طاهر امروز صبح با اولین پرواز اومده. پروازش حدودا نزدیک نه نشسته. بدون تاخیر...

دستش را بین موهایش فرو برد کف دستش را به پیشانی اش فشرد. با تمسخر خندید: حالا هر روز پروازا با تاخیر ساعتی میاد. دقیقا امروز باید سر ساعت بدون تاخیر بشینه؟!

-:فعلا پروازی به اسم مستانه مویدی ثبت نشده. اگه ثبت شد خبر میدن بهمون.

تماس را قطع کرد و به سمت ورودی فرودگاه دوید.

چشمانش در تمام فرودگاه میچرخید. نگاهش بین تک تک زنان و دخترانی که میدید چرخ می خورد به دنبال مستانه... مستانه ای که یک روز بی خبر پا به زندگی اش گذاشته بود. در خوابش به فرشته بدل شده و در زندگی اش ماندگار شده بود. سالها بعد عشقش را به رخ کشیده و مالک قلبش شده بود. مستانه مستش کرده بود... زندگی اش را مست کرده بود و حال نبود.

چشم چرخاند. در سالن بزرگ فرودگاه در برابر گیت های پرواز ایستاد و دست به کمر زد. ناامیدانه زیر لب زمزمه کرد: مستانه...

صدایش کمی جان گرفت و دوباره زمزمه زد: مستانه...

کسی پشت سرش، به سمتش چرخید و خیره اش شد.

romangram.com | @romangram_com