#مردی_میشناسم_پارت_239


وَلی با تردید گفت: مزاحم شدم؟

بعد از پنج سال زنگ زده بود بگوید مزاحم شده است؟ قبل از آن هر از گاهی زنگ می زد. مزاحم نبود. گاهی نصف شبی زنگ میزد. گاهی هفته ها خبری نمی شد و گاهی هر روز زنگ می زد. حال بعد از پنج سال زنگ زده بود و می پرسید مزاحم شده است؟!

لب هایش را تر کرد: برای چی زنگ زدی وَلی؟

آخرین بار که این نام را به زبان آورده بود را به خاطر نداشت. اما هر روز بارها آن را در ذهن مرور میکرد.

وَلی انتظار این رفتار را می کشید. نفسش را فوت کرد و گفت: مستانه...

گوشهایش تیز شد. نام مستانه به میان آمده بود. لابد وَلی تماس گرفته بود خبر ازدواج مستانه را بدهد. پوست لبش را کند. نمی خواست چیزی بشنود. نمیخواست خبر ازدواج مستانه را بشنود و بداند دیگر حق ندارد به مستانه فکر کند. انگشتانش را دور گوشی محکم تر کرد و در میان جمله اش گفت: تنها ارتباطم با مستانه نامه ها بود که از این به بعد به دستت نمیرسن. نگران نباش. نمیخوام چیزی بدونم... خداحافظ...

گوشی را از گوشش دور میکرد که وَلی گفت: اومده دبی...

از شوک آنچه شنیده بود و تردیدش برای شنیدنش گوشی را به گوشش چسباند و با صدای بلند بی اختیار گفت: چی؟

وَلی مکثی کرد و باعث شد اینبار بلندتر بپرسد: چی گفتی؟

-:مستانه اومده دبی.

مستانه آمده بود؟ مستانه آمده بود دبی...

وَلی ادامه داد: نمیخواستم بهت بگم اومده اما... تنها کاری بود که میتونستم در حق رفیقم بکنم که زندگیم و بهش مدیونم. با پرواز اول صبح اومده... الان باید اونجا باشه. نمیتونم بگم راضی ام اما دلم میخواد یبار دیگه لبخند مستانه رو ببینم.

ادامه داد: طاهر باید مرا...

تماس را قطع کرد. وقتی برای تلف کردن نداشت. به عقب برگشت و به ساعت روی پیشخوان خیره شد. عقربه های ساعت یازده را به تصویر می کشیدند. سعی کرد ذهنش را به کار بیاندازد. امروز یکشنبه بود. اولین پرواز ایران به دبی شش صبح بود. مستانه چند ساعت پیش قطعا باید می رسید. از در خروجی بیرون زد و به جمع گارسون ها و بچه های آشپزخانه که روی یک تخت نشسته و مشغول صحبت بودند خیره شد. رشید در حال بررسی فواره ی وسط رستوران بود. با دیدن حال آشفته اش جلو آمد و گفت: چیزی شده آقا؟

نگاهش را در کل رستوران چرخ داد: کسی اومده اینجا سراغ من و بگیره؟

رشید متعجب شانه بالا کشید: نه!

سری تکان داد. کلافه موهایش را به عقب راند و به سمت در ورود به راه افتاد. در همان حال به سمت رشید برگشت و گفت: زنگ بزن نمایندگی ها ببین یه دختر جوون رفته اونجا سراغ من و بگیره؟

رشید متعجب به سمت تلفن دوید که فیاض از روی تخت بلند شد: آقا یه ربع بیست دقیقه پیش یکی اومد میخواست ببینتتون گفتم تو آشپزخونه این.

در حال برگشت به مغازه پایش به مجسمه ی بزرگ جلوی در برخورد کرد و سکندری خورد. به سختی خود را کنترل کرد و گفت: کجا رفت؟

فیاض شانه بالا کشید: نمیدونم. اومد طرف آشپزخونه...

romangram.com | @romangram_com