#مردی_میشناسم_پارت_204


-:این روزها چطور؟

-:این روزها سخت تر از همیشه میگذره رفیق...

پلک زد و ادامه داد: این روزها ترس از دست دادن خیلی چیزا رو دارم.

-:ترس چیز بدیه... وقتی می افته به جونت خودت و می بازی. دست به هر کاری میزنی تا جلوش و بگیری... اینکه چقدر موفق باشی هم دست سرنوشته.

پرسشگر نگاهش کرد و وَلی ادامه داد: شبی که زنگ زدی داری میای یه خواب می دیدم.

نفس عمیقی کشید تا وَلی خوابی را که دیده بود به زبان بیاورد.

-:همه جا تاریک بود. همه چیز توی تاریکی فرو رفته بود... اولش آروم آروم میرفتم جلو... به امید اینکه نوری پیدا بشه که صدای یه گریه شنیدم.

طاهر کنجکاوانه خیره اش شد.

-:وقتی برگشتم دیدم مستانه هست. همونطور بچه بود. انگار بزرگ نشده بود. هنوز همونطور بچه بود... همونطوری که تو بچگیاش گریه میکرد. گریه هاش اونقدر شدید بود که دلم و به درد آورد. نتونستم طاقت بیارم. انگار یه چیزی مانعم می شد برم سمتش اما من بی توجه به اون حسی که میگفت نرو به سمتش قدم برداشتم که دستم کشیده شد. وقتی برگشتم دیدم لیلا پشت سرمه و دستم و گرفته تا نرم سمت مستانه.

نفسی تازه کرد: گفتم مستانه داره گریه میکنه. با یه لبخند نگام کرد. گفتم لیلا مستانه گریه میکنه الان کبود میشه... همون لحظه برگشتم و بازم به مستانه نگا کردم. قرمز شده بود از گریه. ولی لیلا دستم و ول نمیکرد. نمیذاشت برم سمتش. دست لیلا رو گرفتم تا ولم کنه بزاره برم طرف مستانه که گریه اش قطع شد. برگشتم و دیدم...

سکوت کرد و طاهر را وادار کرد بپرسد: چی دیدی؟

-: تو بودی که مستانه رو بغل کرده بودی. تو بودی که تو بغلت می فشردیش تا ساکتش کنی. تو بغلت بالا انداختیش و مستانه خندید.

طاهر شوکه لب باز کرد چیزی بگوید که وَلی ادامه داد: برگشتم طرف لیلا و دیدم داره با لبخند تماشاتون میکنه. چند لحظه همونطوری نگاتون کرد و بعد دستم و گرفت و با هم رفتیم سمت تاریکی. همین لحظه بود که تلفن زنگ خورد و تو پشت خط بودی. گفتی داری میای...

لبهایی که باز شده بود تا حرفی بزند بسته شد.

وَلی لبخندی زد: وقتی گفتی داری میای... وقتی به اون خواب فکر کردم. نگرانی و ترس افتاد به جونم. لیلا تو خواب دستم و گرفته بود تا تو بیای سراغ مستانه... مستانه نمیشناختت. یادش نمی اومدی. مستانه بخاطر لیلا سعی میکرد همه چی و فراموش کنه. تو هم شاملش می شدی. ولی من میخواستم بخاطر اون خواب نزدیکت باشه.

طاهر لرزید. ناباورانه زمزمه کرد: بخاطر خوابت؟

وَلی بی توجه ادامه داد: اگه اون خوابم نبود باز تو قابل اعتماد ترین آدمی بودی که می تونستم مستانه رو بهش بسپارم. نه لاله نه ویدا نمیتونستن مراقب مستانه باشن اما تو... سعی کردم مستانه رو بهت نزدیک کنم. سعی کردم یکاری کنم مستانه ازت خوشش بیاد.

-:قرار نیست اتفاقی برات بیفته وَلی...

وَلی خود را بالا کشید. آرنجش را روی بالشت گذاشت و یک طرفه نشست: اگه بخوام هنوزم مستانه رو به یکی بسپارم تو قابل اعتماد ترین آدمی.

-:مَن...

romangram.com | @romangram_com