#مردی_میشناسم_پارت_203
مستانه نگاهش کرد. لبخندی به روی دخترکش زد و کنارش نشست. دست دور گردنش انداخت و به آغوش کشیدش...
کاش هرگز اجازه نمی داد طاهر این چنین به مستانه نزدیک شود. کاش می دانست تا اجازه ندهد دخترکش دل به طاهر ببندد. کاش زودتر می دانست. کاش همان روزها با خبر می شد تا جلوی ازدواج ویدا و بهادر را بگیرد.
مستانه سر بلند کرد و آهسته گفت: بابا؟!
سر کج کرد: جون بابا؟
-:مهمونا کی میرن؟
صورتش در هم رفت. چشم بست. مستانه شاد بود. برای این تولد هیجان داشت. هیجان زده بود. حال چرا باید ناراحت می بود؟ چه چیزی این گونه ناراحتش کرده بود؟ چه چیزی باعث شده بود مستانه اینگونه غمگین باشد؟!
صدای زنگ موبایل مستانه باعث شد دست به جیب سارافونش ببرد. کمی فاصله گرفت و اجازه داد مستانه صفحه ی اس ام اسش را باز کند. نگاهش روی متن پیام ثابت ماند. نام طاهر در روی نوار صورتی بالای صفحه خودنمایی میکرد.
«فرشته کوچولو چرا ناراحته؟»
***
خط میخی روی قسمت فلزی دستبند تمام ذهنش را به کار گرفته بود. برگه را باز کرد و با چشم به دنبال آنچه میدید گشت و بالاخره با یافتن حرف د با خوشحالی به سراغ دومین حرف رفت. ابتدا انتظار نام مستانه را بر روی دستبند میکشید اما حال با دیدن حرف د کنجکاو شده بود. حرف دوم از دو شکل کنار هم ردیف شده بود. با کامل شدن کلمه ی دوستت دارم لبخندی روی لبهایش نشست. از جا بلند شد. به سراغ کیف مدارکش رفت... دفتر مستانه را بیرون کشید و برگه ی تا شده را لای برگه های آن گذاشت. ورق سفیدی باز کرد و در پوش خودنویس را برداشت و در بالای صفحه نوشت: دوستت دارم.
مشغول نوشتن بود که صدای باز و بسته شدن در خانه بلند شد. دفتر را بست و در حال بستن در پوش خودنویس به سمت در اتاق برگشت. لحظه ای طول کشید تا وَلی در چهارچوب در ایستاد. بالشتش را در آغوش داشت. سنگینی اش را به روی چهارچوب در انداخت: امشب اینجا بخوابم؟
دفتر را در کیف گذاشت و گفت: خونه ی توئه اجازه میگیری؟
وَلی وارد اتاق شد. بالشت را کنار دیوار گذاشت و تکیه به آن یک پایش را دراز کرد و یک پایش را به حالت مثلثی گذاشت و گفت: وارد شدن به چهل و یک سالگی چه حسی داره؟
به سمتش برگشت و گفت: خوبه. حالا میفهمم چرا مدام دم از پیری میزدی!
خندید: اینقدر ضایع بود؟
-:حس پیری میکنم با اینکه چند ساعته پا گذاشتم به چهل و یک سالگی...
-:از این به بعدش راحت میگذره. باور میکنی سنی ازت گذشته و دیگه باید بجنبی.
نگاهش را به چشمان رفیقش دوخت: زندگی در حال گذر است. چه به رویش بخندی و چه گریه کنی میگذرد رفیق...
وَلی نفس عمیقی کشید و گفت: گریه میکنی یا میخندی؟
-:نمیدونم. تا الان چیزی جز گریه نبوده...
romangram.com | @romangram_com