#مردی_میشناسم_پارت_197


خود را از آغوش وَلی بیرون کشید و به طاهری که دورتر تماشایشان میکرد نگاه کرد. پس مخاطب پدرش طاهر بود. طاهر با مهربانی جلو آمد و روی مبل نشست: من باید آدم خیلی خوشبختی باشم که شاهد این محبت های پدر دختری ام.

وَلی سوتی کشید: این از اون افتخاراتیه که نصیب هر کسی نمیشه.

خجل سر به زیر انداخت که دست پدرش دور شانه هایش گره خورد و سرش را در آغوش کشیده و در حین بهم ریختن موهایش گفت: این دختر من شیطونم درس میده مراقب باش.

طاهر هم با همان شیطنت جواب داد: میدونم. خوب میشناسمش.

بالاخره خود را رها کرد و سر برداشت: اِ... بابا!

وَلی چشمکی زد: مگه دروغه؟ وقتی چیزی برسه به اون مخ کوچولوت خدا میدونه چه نقشه هایی براش میکشی. من دخترم و نشناسم باید برم بمیرم. اما معلومه طاهرم همچین بی نصیب نمونده از شیطنتات که حسابی میشناستت.

طاهر بلند خندید و مستانه با قهر خود را گوشه ی کاناپه کشید و وَلی خود را روی مبل انداخت و سر به روی پاهایش گذاشت و گفت: قهر نکن خوشگل دختر... بزار یکم اینجا بخوابم. خیلی وقته اینقدر راحت نخوابیدم. از وقتی این طاهر اومده دیگه من و تحویل نمیگیری.

غلتی زد و رو به طاهر زبان درازی کرد.

خم شد و بوسه ای روی سر پدرش نشاند و طاهر با آرامش لبخند زد. نفس عمیقی کشید که توجهش را به سمت خود جلب کرد. نگاه از صورت پدر گرفت و به طاهر خیره شد.

***

-:تا حالا از اینکه رفتی پشیمون شدی؟

طاهر دست به جیب به طرفش برگشت. به پالتوی سبز لجنی که توی تنش خودنمایی میکرد خیره شد. موهای ریخته روی پیشانی اش... مجبورش کرد اشاره بزند: بیا...

طاهر نزدیک شد. روی جدول های کنار خیابان که ایستاده بود خود را روی پنجه ها کشید و طاهر با چشمان گرد شده دست جلو آورد و دستش را روی پهلویش گذاشت: داری چیکار میکنی؟ می افتی.

موهای ریخته روی پیشانی اش را کمی بالا کشید و همانطور حالت داد. از چهارچوب عینک فریم سیاه طاهر به چشمانش خیره شد و خود را پایین کشیده وصاف ایستاد. طاهر نفس عمیقی کشید و کمی فاصله گرفت: نمیخوای بیای پایین؟

نگاهی به جدول های آبی و سفید زیر پایش انداخت و ابروانش را بالا انداخت.

طاهر دستش را به سمتش گرفت: لااقل دستم و بگیر. اینطوری می ترسم بیفتی.

انگشتانش را در دست طاهر گذاشت: اینطوری دلم میخواد بدوام.

-:خب بدو...

کفش های اسپرت سفیدش با آن پالتوی سرمه ای و موهایی که زیر شال زده بود دل طاهر را می لرزاند.

طاهر دستش را محکمتر بین انگشتانش فشرد و گفت: بدو...

romangram.com | @romangram_com