#مردی_میشناسم_پارت_196
صاف ایستاد و شانه هایش را بالا کشید. با چشمان باریک شده پاییدش و پاسخ داد: خیلی از اینقدر اون ور تر...
نالید: طاهر...
طاهر خندید و دوباره سر کارش برگشت. صندلی را عقب کشید و پشت میز نشست. به صورت طاهر خیره شد. بغض کرد... طاهر می رفت. قول داده بود مانع رفتنش نشود. اما هر بار که به رفتنش می اندیشید می لرزید. وحشت به دلش چنگ می انداخت. چیزی در ذهنش می گفت طاهر برود دیگر طاهر نیست.
طاهر سر پایین گفت: این ماجرای تعطیلی زمان امتحانا خیلی خوب شده ها. قشنگ داری کیف میکنی.
نیشخندی زد و طاهر سر کج کرد: تو درس نداری؟
-:امتحان بعدیم شنبه هست. کلی وقت دارم تا شنبه.
-:خوشبحالتون. چقدر فاصله...
-:خب فردا تعطیل رسمیه... برای همونه دیگه.
طاهر قابلمه را برداشت و به سمت اجاق رفت: راس میگی فراموش کرده بودم.
-:طاهر...
خشک شدنش را دید. طاهر را آرام... گرم... به زبان آورده بود. طاهر آرام روی پاشنه ی پا چرخید و با لبخندی که سعی داشت روی صورتش بکارد پرسشگر نگاهش کرد.
دست زیر چانه زد و گفت: امروز خیلی خوبه.
لبخند گرمی در پاسخ دریافت کرد. لبخندی که می گفت او هم از امروز لذت میبرد. او هم امروز را دوست دارد، به خاطر می سپارد.
بعد از آماده شدن غذاها و آمدن پدرش، زمانی که طاهر وارد سرویس شد به سمت وَلی برگشت: کیک گرفتین؟
وَلی به صورت هیجان زده اش خیره شد و پلک زد: همه چیز آماده هست. فقط میخوای به چه دلیلی ببریش بیرون!
با شیطنت ابروانش را بالا انداخت. وَلی متعجب نگاهش میکرد. سری کج کرد. وَلی زمزمه کرد: فقط مراقب باش بویی نبره. قراره سوپرایز باشه.
به صورت پدرش زل زد. طاهر از ازدواج او گفته بود. پدرش میخواست ازدواج کند؟ تا به حال به این موضوع نیاندیشیده بود. هیچوقت هیچکس از ازدواج او سخن نگفته بود. طاهر بود که برای اولین بار این موضوع را مطرح میکرد. اگر ازدواج میکرد؟ باید پدرش را با کسی تقسیم میکرد؟ پدرش دیگر نمی توانست به او تعلق داشته باشد؟
بغض کرد. پدرش مال او بود. وَلی مال او بود. هیچکس حق نداشت پدرش را از او بگیرد.
دست وَلی روی شانه اش نشست: چی شده؟
برگشت. خود را در آغوش پدرش انداخت و دستانش را محکم به دورش حلقه زد. چنان محکم او را گرفته بود گویا هر آن ممکن است کسی وَلی را برباید. دست وَلی هم به دورش حلقه شد و با خنده گفت: دختر من با این محبت های یهوییش فقط آدم و شوک زده میکنه.
romangram.com | @romangram_com