#مرد_کوچک_پارت_97


خطبه ی عقد شروع شد... زود بله را گفت. کسی نبود کل بکشد ... کسی نبود قند بساید تا زندگی شیرین شود. اینه ای نبود تا معنای روشنی زندگی را نماد کند.

فقط یک قران بود که میدانست تمام پشت وپناهش به صاحبش بوده و هست.

نفس عمیقی کشید... حلقه های ساده ای رد وبدل شد.

چشمش پی چکی بود که در دستان لرزان حسین به او نوید سلامت پدرش را میداد. پدری که نمیدانست دخترش برای او حاضر بود بمیرد و هیچ وقت بروز نمیداد.... وحالا زندگی اش را معامله کرده بود تا سایه اش را بالای سرش ببیند... و همین برای اینکه دلش قرص باشد و هرگز از این بله پشیمان نشود کافی بود.

زود به خانه رفتند.. بوق بوقی نبود.

ملودی قاشق قاشق غذا در دهانش میگذاشت... رویا با لبخند نصفه نیمه نگاه میکرد و محمد اه میکشید ...

ساعت نزدیک ده شب بود.

میلاد او را به اتاق برد تا اتاقش را نشان بدهد...

ملودی روی تخت دو نفره ای که در اتاق میلاد بود نشست. لبخندی زد وگفت: میلاد؟

میلاد: بله؟

ملودی لبخندی زد وگفت: منو دوست داری؟

میلاد : بله...

ملودی: چند تا؟

میلاد خندید وگفت: هزار تا....

ملودی نفس عمیقی کشید وگفت: میدونی ازدواج یعنی چی؟

میلاد : اره ...

ملودی: یعنی چی؟

میلاد: یعنی مثل مامان وبابام....

ملودی: میدونی من وتو ازدواج کردیم؟

میلاد: نه ... من و تو که ازدواج نکردیم...

ملودی : پس من کیتم؟

میلاد مکثی کرد... در ذهنش به دنبال واژه ای میگشت که برای ملودی تعریف شود اما نمیدانست چه بگوید.

ملودی نفس بغض داری کشید وگفت: میلاد؟

میلاد: بله؟

ملودی: میدونی اینده چیه؟

میلاد: نه ... چیه؟

ملودی بی توجه به سوال ا و گفت: میلاد؟

میلاد در حالی که با لوگویش مشغول بود گفت: بله؟

ملودی: میدونی مرد چیه؟


romangram.com | @romangram_com