#مرد_کوچک_پارت_75

ملودی از اینکه در کوچه کنارش راه میرفت کمی احساس نگرانی و معذب بودن داشت. حالا در این گیر ودار حرف برایش درنیاورند خوب بود.

هنگام رد شدن از خیابان یک لحظه حس کرد جریان برق به او متصل کرده اند.میلاد دستش را گرفته بود...

با خشونت گفت: این چه کاری بود که کردی؟

میلاد بغض کرد .

ملودی دستهایش را در جیبش فرو برد و گفت: واسه ی چی این کار و کردی؟ هااااان؟ منظورت چی بود؟ فکر کردی من پپه ام؟ راست شو بگو اینا ادا اصولته؟ هان؟؟؟

میلاد به گریه افتاد.

ملودی با تماشای اشکهایش نفسش را سنگین بیرون فرستاد وگفت: راستشو بگو قصدت چیه؟

میلاد با هق هق گفت: خال ...ه ... به خدا... مامانم گ... گف...گفته ... از از... خیاب....ون رد شدنی.... دست... دست .. دست ... و گریه امان تکمیل جمله اش را نداد.

ملت با تعجب به انها نگاه میکردند.

ملودی دوست داشت بمیرد.

لبه ی استینش را کشید وباهم از خیابان رد شدند. میلاد گریه اش بند امده بود اما انقدر دمغ و کسل بود که ملودی ناچارا پرسید: چیه؟

میلاد عطسه ی بلندی کرد وگفت: خاله چرا منو دعوا میکنی همش؟

ملودی خنده اش گرفته بود.

جلوی ایستگاه اتوبوس ایستاده بودند که ملودی گفت: منو خاله صدا نکن... بگو ملودی.... خوب؟

میلاد به او خیره شد وگفت: ملودی یعنی چی؟

قبل از انکه توضیح بدهد معنای اسمش چیست اتوبوسی جلویشان نگه داشت.لبه ی استین کت میلاد را کشید ... فکرش را نکرده بود که او باید در قسمت مردانه سوار شود. اهی کشید و خودش پشت سر او به قسمت مردانه رفت و وسط اتوبوس همراه او ایستاد.

نگاه های سنگین زنانه و حتی جای خالی همه به او دهن کجی میکردند که اخر و عاقبت این دلسوزی چه میشود... اهی کشید و به چهره ی ملتهب میلاد خیره شد.

چشمهایش سرخ بود و گونه ها وبینی اش هم همینطور.

فس فس هم میکرد. و همگی علامت سرماخوردگی بودند.

امیدوار بود با رفتن به کلانتری مشکلات حل شود... البته فقط امیدوار بود.

بعد از کلی ادرس پرسیدن بالاخره کلانتری را پیدا کرد.

میلاد پشت سرش می امد واو پرسان پرسان از دیگران میخواست کمکش کنند تا یک گمشده را تحویل دهد.

بالاخره پشت یک اتاق ایستادند وملودی با ارامش در زد.

مرد میان سالی پشت میزش نشسته بود و حین صرف چای چیزی را یاد داشت میکرد.

ملودی اهمی گفت و وارد اتاق شد.بعد از سلام و علیک وتوضیح انچه که دیشب رخ داده بود. مرد که درجه هایش نشان دهند ه ی سروان بودنش بود رو به میلاد گفت: خبو اسمت چیه؟

میلاد به ملودی نگاه کرد .ملودی گفت: بگو دیگه....

میلاد با کمی خجالت و لحنی تو دماغی گفت: میلاد مه ... ویک عطسه کرد وگفت: جو...

سروان پرسید:چی؟

ملودی: میلاد مه جو....

سروان سری تکان داد وروبه ملودی پرسید: مطمئنی اختلال حواس داره؟

romangram.com | @romangram_com