#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_80
نزديك يك ساعت بعد به خونه رسيدم ... به ساعت نگاه كردم ، 8 رو نشون مي داد . سرمو گذاشتم روي فرمون ... 5 دقيقه بعد پياده شدم و در خونه رو باز كردم و رفتم توي اتاقم ... انقدر حواسم پرت بود كه متوجه حضور دايي و اينا تو خونه نشدم .
رفتم بالا و با همون لباساي بيرون خودمو انداختم رو تخت ... چشمامو بسته بودم ... در اتاق باز شد !
- مائده : معلومه حواست كجاست ؟ كجا بودي ؟
- من : هيچ جا ...
- محدثه : سلام راحله ...
چشمامو باز كردم ...
- من : سلام ... تو ؟ اينجا ؟ كي اومدي ؟
- محدثه : ولله وقتي اومدي هم ما بوديم ... ولي انقدر حواست پرت بود كه اصلا ما رو نديدي !
- من : اي واي ... شرمنده ... خوبي محدثه جان ؟
- محدثه : با احوال پرسي هاي شما !
- من : شما بريد پايين ، منم الان ميام !
سريع يه لباس مناسب پوشيدم و رفتم پايين ... به همه سلام كردم .
- دايي : سلام دخترم ... خوبي ؟
- من : شرمنده دايي جون ... اون موقع حواسم نبود ... خوبم ممنون ، شما خوبيد ؟
- دايي : دشمنت شرمنده ... ما هم خوبيم !
بعد سلام و احوال پرسي با همه نشستم روي يكي از مبل ها ... فكرم پيش علي بود ... يه نفر كنارم نشست . سرمو بلند كردم و محمد و ديدم ...
- محمد : چي شده راحله ؟ از وقتي اومدي تو فكري !
مي خواستم ماجرا رو به يه نفر بگم ! فكر كنم محمد مي تونست منو درك كنه ... از طرفي بهم گفته بود مي تونم مثل برادر روش حساب كنم !
- من : محمد ...
romangram.com | @romangraam