#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_78

- من : بله ...

يهو علي زد زير خنده ... چون ناگهاني خنديد يكم ترسيدم ولي بعدش فقط فكرم پيش اين موضوع بود كه چقدر قشنگ مي خنده ! حيا كن دختره ي بي حيا ... سرمو انداختم پايين ... علي وقتي كامل خنده هاشو كرد گفت :

- علي : فكر نمي كردم انقدر خجالتي باشيد راحله خانم ! آخه اين موضوع چي بود كه انقدر از گفتنش واهمه داشتيد ؟ من از ديروز تا حالا دارم با خودم كلنجار مي رم كه چي مي خوايد بهم بگيد !

- من : خب ، حالا قبول مي كنيد ؟

- علي : معلومه ... شما هم مثل خواهرم مي مونيد ... دوشنبه ها كه هم شما كلاس داريد هم من ، يه ساعتي رو قرار مي ذاريم تو كتابخونه براتون توضيح مي دم ... خوبه ؟

با شنيدن دوباره ي لفظ خواهر از زبونش قلبم گرفت ... فقط تونستم بگم : « بله ... خيلي خوبه ، ممنون ! »

بعد از اينكه قهومون و خورديم كه براي من از هر زهري تلخ تر بود از جامون بلند شديم . علي حساب كرد و اومديم بيرون !

- علي : برسونمتون !

- من : ماشين دارم ...

- علي : پس ديگه خدانگهدار

- من : خداحافظ

سوار شدم و راه افتادم به سمت خونه ... يه چيزي تو گلوم گير كرده بود ... ضبط ماشين و روشن كردم .

« من اونیم که سایه ام نداشت

دلش رو توی کوچه جا گذاشت

همون که تو دلش غمارو کاشت

غیر از این سکوت چیزی برنداشت

من اونیم که گریه می کنه

همون که بغض و ول نمی کنه

همون که هیچکی باورش نکرد


romangram.com | @romangraam