#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_76
- علي : سلام راحله خانم ... خوب هستيد ؟ خانواده خوبن ؟
- من : ممنون همه خوبن
- علي : كاري با بنده داشتيد ؟
- من : بـَ بله ... را راستش مي خواستم بگم اگه ميشه يه جايي ببينمتون !
- علي : مشكلي پيش اومده ؟ اتفاقي افتاده ... ؟
- من : نه ... يعني ... بايد حضوري بهتون بگم !
- علي : باشه ... كي و كجا ؟
- من : شما كي فرصت داريد ؟
- علي : فرقي نمي كنه ! اگه مي خواهيد فردا ساعت 6 كافي شاپِ « ... » ! خوبه ؟
- من : بله ... خوبه ممنون
- علي : خواهش مي كنم ... كاري نداريد ؟
- من : نه ... خدانگهدارتون
- علي : خداحافظ
قلبم داشت از سينه مي زد بيرون ... اين چه كاري بود كردم ؟ ولي ... بايد بهش مي گفتم ...
*****
ساعت 5 و نيم از خونه زدم بيرون . از بس هول كرده بودم نفهميدم چي پوشيدم ! يه نگا به خودم كردم ... يه مانتوي سرمه اي با شلوار مشكي و شال آبي آسماني ... بد نبود ! سوار ماشين شدم و راه افتادم ... ساعت 5 دقيقه به 6 بود كه به كافي شاپ رسيدم . پشت يكي از ميزها نشستم و منتظر علي شدم .
- " صداي درون : هنوز دير نشده ، بيا برگرديم !
- من : تا اينجاش و اومدم ، مي خوام بگم
- صداي درون : حماقت نكن دختر ! به بعدش فكر كردي ؟ اگه سكه ي يه پولت كنه چي ؟
romangram.com | @romangraam