#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_75

- علي : جدي ؟ كي ؟ خودش مي دونه ؟

- من : عاشق يكي از هم دانشگاهي هام ... نه خودش نمي دونه !

- علي : اون چي ؟ دوستتون داره ؟ "

رفتار علي رو با خودم به ياد آوردم . رفتارش باهام معمولي بود . حتي يه بار منو خواهر خودش خطاب كرد . با ياد آوري اون روز دلم گرفت . افكارم و پس زدم و گفتم :

- " من : نه ! دوستم نداره ... "

- " علي : از كجا مطمئنيد ؟

- من : از رفتارش ... چند وقت ديگه هم از دستش مي دم ...

- علي : يعني چي ؟ چرا از دستش مي ديد ؟

- من : يعني ديگه نمي تونم ببينمش ...

- علي : چه بد ! مطمئنيد دوستش داريد ؟ "

مطمئن ؟ ... به دلم رجوع كردم ! خيلي وقت بود كه ديگه مطمئن بودم ...

- " من : بله ، مطمئنم !

- علي : البته من معذرت مي خوام كه اينو مي گم . من يه پسرم و شما يه دختر ! خيلي فرق مي كنه ... ولي اگه من عاشق كسي بودم و به احساس خودم ايمان داشتم بهش مي گفتم ... چون اگه نمي گفتم يه دنيا حسرت و پشيموني براي خودم مي موند ... بهش مي گفتم تا بعدا پيش دل خودم شرمنده نباشم ... بازم مي گم ، من از ديد خودم به قضيه نگاه مي كنم ... به هر حال اميدوارم به چيزي كه مي خوايد و صلاحه برسيد ! من ديگه بايد برم ، روز خوبي داشته باشيد ... خدانگهدار

- من : خدانگهدار "

علي راست مي گه ... من يه دخترم ، يه دختر نمي تونه به سادگي احساسات خودش و بيان كنه ... اما ، اگه علي بره و هيچوقت نتونم ببينمش ؟ خدايا كمكم كن ...

*****

ديشب خيلي با خودم درگير بودم ... خيلي فكر كردم . آخرش به اين نتيجه رسيدم كه من مثل خيلياي ديگه نيستم كه عاشق باشم و عشقمو توي قلبم نگه دارم ! من اونقدرا صبور نيستم . خيلي با خودم كلنجار رفتم . نمي تونم احساسم و مخفي كنم . گوشي ام رو برداشتم و در يك تصميم آني شماره ي علي رو گرفتم . شمارش و از سفر مشهدي كه با هم رفتيم تو گوشيم بود . بوق اول ... دعا دعا مي كردم كه جواب نده و منم قطع كنم و از تصميمم پشيمون بشم ... بوق دوم ... دستم رفت روي دكمه ي تا قطع كنم اما ...

- علي : الو ؟ بفرماييد

- من : سـَ سلام علي آقا ... راحله هستم ، رادمنش


romangram.com | @romangraam