#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_174
منم سعي كردم ديگه به فرهاد نگاه نكنم . چند لحظه بعد پلكام رو هم افتاد و خوابم برد .
*****
- فرهاد : راحله جان ؟ ... عزيزم ؟ ... راحلـــه ؟؟؟ ...
- من : هـــــوم ؟؟
- فرهاد ( با خنده ) : هوم چيه ؟ پاشو خيلي خوابيدي ...
تازه چشمام و باز كردم . اولين چيزي كه ديدم رستوراني بود كه جلوي چشمام بود . به فرهاد كه درِ سمت منو باز كرده بود ، نگاه كردم و گفتم : « ساعت چنده ؟ »
- فرهاد : دوازدست ... بدو كه همه رفتند ، فقط ما مونديم !
پياده شدم و با فرهاد وارد رستوران شديم ... همه ي بچه ها نشسته بودند دور ميز هاي 4 نفره و 5 نفره ... رفتم كنار پونه و پدرام و مائده نشستم ... فرهاد هم كنارم نشست .
قيافه ي پونه خيلي تو هم بود ... حدس مي زدم سياوش دليلش باشه ... نگامو برگردوندم سمت سياوش كه ميز كناريمون بود . اونم دست كمي از پونه نداشت ... با اينكه اخماي پونه تو هم بود ولي من خوشحال بودم چون حس مي كردم اين سفر مي تونه سكوتي كه سالهاست بينشون ايجاد شده رو بشكنه ... اونا بايد به خودشون مي اومدند ... اونا همديگه رو دوست داشتند ....
بعد از خوردن ناهار و خوندن نماز و خريد كلي پفك و چيپس و تنقلات ، سوار ماشين شديم و راه افتاديم . خيلي خوابيده بودم و اصلا خوابم نمي اومد . راه زيادي نمونده بود شايد حدود 4 ساعت ... فرهاد يه آهنگ بي كلام و ملايم گذاشته بود و داشت تو سكوت رانندگي مي كرد . يكي از بسته هاي بزرگ پفك و برداشتم و بازش كردم و با اشتها مشغول خوردن شدم . يه پفك از تو پاكت در آوردم و خواستم بخورم كه يهو نصفش رفت ... به فرهاد كه نصف پفك و گاز زده بود نگاه كردم ...
- فرهاد : يه موقع تعارف نكني ها ... دلم آب شد ...
- من : ببخش ، حواسم نبود ... ( و بسته رو جلوش گرفتم )
- فرهاد : من كه نمي تونم هم رانندگي كنم هم پفك بردارم ...
- من : پس كاري از دست من برنمياد ، خودم مي خورم ...
- فرهاد : شكمو ... خب بزار تو دهنم ... !!
- من ( با تعجب ) : هـــا ؟؟؟!!!
- فرهاد : چيه مگه ؟ يكي بده بياد ... !! ( و دهنشو باز كرد )
يه پفك برداشتم و گذاشتم تو دهنش ...
- فرهاد : اوممم ... پفكا چقدر خوشمزه شدن تازگيا ...
romangram.com | @romangraam