#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_173

« عشق يعني اين ، لحظه هاي خيلي خاص

که خدا هم فکر ماس ، همه ی دنیا اینجاس

یه شروع ، یه نگاه ، لبمون بی صداس

عشق يعني اين ، دو تا احساس بي تاب

به قشنگی یه خواب ، دو نفر توی یه قاب

یه نگاه تو چشمات دل من ، تو رو خواست

هرچی میگم همه حرفای دلمه ، عاشقتم حالا برو بگو به همه

بگو یه حس عجیبی تو دلمه ، مثل یه تب توی تنمه

هرچی میگم همه حرفای دلمه ، عاشقتم حالا برو بگو به همه

بگو یه حس عجیبی تو دلمه ، مثل یه تب توی تنمه »

( عشق يعني اين / مرتضي پاشايي )

سرمو انداختم پايين ... فرهاد هنوز داشت لبخند مي زد اما لبخندش پر رنگ تر از چند دقيقه ي پيش بود .

- فرهاد : مي دوني چيه راحله ؟

- من : چي ؟

- فرهاد : فكر مي كردم اين سفر زهرمارم بشه ولي اين بهترين شروع براي يه سفر مي تونه باشه ...

- من ( با تعجب ) : چه شروعي ؟

فرهاد به چشمام نگاه كرد و گفت : « اينكه دوست داشتني ترين فرد زندگيت ، همسفرت باشه ، بهترين شروع براي يه سفره ... »

تمام وجودم داشت مي سوخت ... چرا هوا انقدر گرم بود ؟؟ .... براي چندمين بار سرم و انداختم پايين و پنجره رو باز كردم .

- فرهاد : فكر كنم اين كولر ماشين خراب شده ، چون منم از اول راه تا حالا خيلي گرممه !! ( و با لبخندي كه خيلي معني دار بود به جلو خيره شد ... )


romangram.com | @romangraam