#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_133
- مرجان : ببخشيد خــانم رادمنش ؟ من از امتحان جلسه قبل يه سري مشكل دارم ... اگه ميشه برام توضيح بديد !
- پونه ( با عصبانيت ) : از كي تا حالا تو درس خون شدي ؟
- مرجان : اوه ... خيلي توپت پره پونه جون ! مگه آقاي كاشفي نگفتن سوالامونو از رادمنش بپرسيم ؟ حالا منم سوال دارم ، مشكليه ؟ ... راستي ، آقاي كاشفي حالشون چطوره ؟ بازم با هم احوال پرسي كرديد ؟
صداي پچ پچ بقيه به گوشم مي رسه ... درستش اينه كه بايد جواب مرجان و بدم ولي اصلا حوصله ي جواب دادن ندارم ! سرم دوباره درد گرفته ... كاشفي وارد كلاس ميشه و همه از جاشون بلند ميشن .
*****
كلاس تموم ميشه و بچه ها يكي يكي از كلاس خارج ميشن ... با پونه به سمت كاشفي مي ريم .
- من : استاد ، بايد باهاتون صحبت كنم !
- كاشفي ( با تعجب ) : راجع به چي ؟
- من : يه موضوع مهم ...
- كاشفي : بسيار خب ... من يه كلاس ديگه دارم ، بعد از اون در خدمتم !
- پونه : توي دانشگاه نباشه بهتره ...
كاشفي نگاهي به پونه مي كنه و ميگه : « ساعت 12 توي رستورانِ « ... » منتظرم ! »
- من : ممنون استاد !
- كاشفي ( با لبخند ) : خواهش مي كنم ! فعلا ... ( و از كلاس بيرون ميره )
- پونه : خوبه قبول كرد ... ! ( و با نيش باز ادامه مي ده ) ... جاي برادري واقعا برازندستا ... خوش به حال زنش !
- من : بيا بريم ... الان كلاس بعدي شروع ميشه !
*****
- من : ماشين آوردي ؟
- پونه : نه بابا ... ماشينم كجا بود ؟ ماشين ديگه صبح تا شب در بست در اختيار مائده خانمه ... پدرام ديگه بهم نمي ده ( و نمايشي پشت چشم نازك كرد ... )
romangram.com | @romangraam