#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_132


- پونه : البته شما هم از خجالت ما در مياي ... يادت نره امشب با مائده صحبت كني ...

- من : چشـــم !

*****

داشتم با گوشيم ور مي رفتم كه مائده وارد اتاق شد ... مثل چند روز گذشته تو فكر بود ... بدون توجه به من رفت روي تختش دراز كشيد و نگاهش و به سقف دوخت ! فكر كنم الان موقعيت خوبي باشه تا باهاش حرف بزنم ...

- من : مائده ؟

چشماش و مي بنده و در همون حالتي كه هست شروع مي كنه به حرف زدن :

- مائده : شبي كه قرار بود بيان خواستگاري يه احساسي داشتم كه نمي فهميدمش ... نگران بودم و مضطرب اما ... يه احساس ديگم كنارش بود ... يه جور خوشحالي ... انگار دوست داشتم كه بيان ... انگار منتظر اين لحظه بودم ! وقتي بهم ابراز علاقه كرد بدون اغراق مي تونم بگم مجذوبش شدم ... مجذوب حرف زدنش ... مجذوب نوع بيان احساسش ... مجذوب احساس زيباش ! غرق شدم توي نگاهش ... چشماش كلي حرف داشت ... دوست داشتن و از توش مي تونستم بخونم ... قلبم با ديدن چشماش تند مي زد ! نمي تونستم راحت اين حسو قبول كنم . حسي كه از چند ماهِ پيش درونم ريشه دونده بود و الان ريشه هاش اونقدر قوي شده بود كه جايي براي انكارش نمونده بود ! آره ... من از خيلي وقت پيش وجود اين حس جديد و تو خودم درك كردم ... حسي كه تا حالا تجربش نكرده بودم ! اما نمي خواستم باورش كنم چون مي ترسيدم ! همونطور كه الان مي ترسم .

چشماش و باز كرد و نگاهش و چرخوند سمتم و گفت : « از آينده مي ترسم راحله ! دوسش دارم ! خيلي زياد ، جوري كه تو همين هفته اي كه نديدمش يه جوراي داغونم ! نمي فهمم چمه ... يا شايدم ... بازم دارم فرار مي كنم ! »

بلند شدم و به سمتش رفتم . با يه حركت تو آغوشم گرفتمش ...

- من : عاشق شدنت مبارك خواهري ...

*****

بعد رفتن علي كه غم بزرگي رو به دلم گذاشت ، اين موضوع اولين چيزي بود كه به معناي واقعي شادي رو به دلم برگردوند ... جواب مثبت مائده به پدرام ... !

روز بعد از اون شبي كه مائده برام حرف زد با جواب مثبتش ، مامان به مينا خانم زنگ زد و بهشون خبر داد و اونا براي آخر هفته يه قرار ديگه گذاشتن و پدرام و مائده نامزد شدن ... هفته ي بعدش هم با هم عقد كردند ... همه چي خيلي سريع اتفاق افتاد ! اتفاقايي كه بعد اين همه تلخي ، كامم رو شيرين كرد ...

همه چيز خوبه و خدا رو از اين بابت ممنونم ... پدرام شبِ عقد كنون به معناي واقعي تو افق سير مي كرد و يه لحظه هم لبخند از روي لباش كنار نمي رفت ... مائده توي اون لباس ساده و سفيد و اون چادر سفيدي كه به سر داشت واقعا خوشگل و دلنشين شده بود ... هر دو شادِ شاد بودند ... مهريش با خواست خودش 14 تا سكه و 1376 تا شاخه گل رز و يه سفر به كربلا بود . بار سوم بله گفت و همه حتي پدرام داشتن كف مي زدند و اين باعث شد همه ي مهمونا از اين رفتار ساده و اين همه خوشحالي زايد الوصف پدرام به خنده بيفتند و جمع شادمون ، شاد تر بشه !

پدرام با عشق حلقه رو تو دست تازه عروسش كرد و مائده هم با لپاي گل افتاده همين كار و كرد ... مراسم فوق العاده اي بود ... پونه هم با سر و كله زدناش با پدرام و خواهر شوهر بازي هاي نمايشيش براي مائده لبخند روي لبامون مياورد ... بعد از تقريبا يه ماه ، شادي دوباره به قلبم برگشت ... از صميم قلبم براشون از خدا خوشبختي رو مي خوام ...

*****

- پونه : الان با كاشفي كلاس داريم ... بعد كلاس برو باهاش صحبت كن !

- من : باشه ...

وارد كلاس مي شيم و دوباره سنگينيِ نگاها ... دارم ديوونه مي شم ... مي خوام مرجان و خفه كنم ! با پونه سر جامون مي شينيم و منتظر اومدن استاد مي شيم . بازم نيش و كنايه هاي مرجان شروع ميشه :

romangram.com | @romangraam