#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_120
با تعجب داشتم نگاهش مي كردم كه سرش و برگردوند سمتم و با ديدن قيافه ي متعجبم لبخندي روي لبش نشست و گفت :
- كاشفي : چيه ؟ بهم نمياد خجالتي و مظلوم باشم ؟ ( لبخندي زد و ادامه داد ) اولين سالي كه قرار بود تدريس كنم ، تصميم گرفتم با دانشجو هام دوست باشم ... اما ديدم با همچين شخصيتي هيچوقت نمي تونم تو كارم موفق باشم هر چند شغل اصليم نباشه ! اين شد كه از اون روز به بعد با ورود به كلاس يه نقاب خشن به چهره ام مي زنم ! توي كلاس خودم هم خودم و نمي شناسم و احساس خوبي ندارم اما ... چه ميشه كرد ؟ اينو تجربه بهم ثابت كرد ... فكر كنم جواب علامت سوالي كه بالا سرتون هست و داده باشم !
شخصيت اصلي كاشفي برام خيلي جالب بود . لبخند كمرنگي روي لبام نشست .
- كاشفي : خب نگفتيد ! بخشيديد ؟
- من : مشكلي نيست استاد ! من اصلا اون موضوع رو فراموش كرده بودم !
- كاشفي : فراموش كرده بوديد يا بخشيده بوديد ؟
- من : هر دوش !
- كاشفي ( با لبخند ) : ممنون خانم رادمنش ! راستي ... شما توي همه ي درسا انقدر خوبيد ؟
- من : نه ... اينجوريام نيست ! شغل اصليتون چيه ؟
- كاشفي : جراح قلب و عروق
- من : واقعا ؟
- كاشفي : بهم نمياد ؟
- من : حقيقتش و بخوايد ، اصلا !
- كاشفي ( با لبخند ) : شما مي خوايد در چه رشته اي تخصص بگيريد ؟
- من : منم همين رشته !
- كاشفي : چه جالب ! پس در آينده همكار مي شيم !
- من : ان شاء الله ... همين جا پياده مي شم ، ممنون
ماشين و نگه داشت و پياده شدم .
- من : بازم ممنون استاد !
romangram.com | @romangraam