#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_119


اما من فقط داشتم علي رو مي ديدم كه با سرعت از در دانشگاه خارج مي شد ! بدون توجه به حرفاي پونه راه افتادم به سمت در دانشگاه ... حواسم به راحله گفتناي پونه نبود ! از دانشگاه خارج شدم ... اما هر چي اين طرف و اون طرف و نگاه كردم خبري از علي نبود ... نمي دونم چرا دنبالش اومدم ... فقط مي خواستم ببينمش ... از ديروز تا حالا دلم براش تنگ شده بود .

راه افتادم كنار خيابون ... حالم خوب نبود ! گوشيم داشت زنگ مي خورد ... احتمالا پونه است ... بعد چند تا زنگ قطع شد ... كيفم رو دوشم سنگيني مي كرد ، از روي دوشم بر داشتم و توي دستم گرفتمش !

حس خوبي نداشتم ! انگار يكي دنبالم بود ... بدون توجه به پشت سرم ، به راهم ادامه دادم كه صداي بوق ماشيني بلند شد . همين و كم داشتم ! يه مزاحم ... راه خودم و ادامه دادم ولي دست بردار نبود . كنار پام ترمز كرد و بعدش صداي آشنايي به گوشم رسيد :

- صدا : خانم رادمنش ؟

با تعجب برگشتم سمت صدا ... كاشفي بود . با اينكه تعجب كرده بودم اما انقدر بي حوصله بودم كه اصلا به اين فكر نكنم كه اينجا چي كار مي كنه !

- من : سلام استاد !

- كاشفي : سلام ... سوار شيد مي رسونمتون !

- من : خودم مي تونم برم ...

- كاشفي : حالتون خوب نيست ! سوار شيد هر جا بخوايد پيادتون مي كنم ... راستش ... باهاتون حرف دارم !

واقعا هم حالم خوب نبود ... در عقب و باز كردم و سوار شدم ... روش و برگردوند سمتم !

- كاشفي : از كدوم طرف برم ؟

تا حالا به چهرش دقت نكرده بود ! موهاي مشكي ، چشماي مشكي ... علــي !

با شنيدن اسمم به خودم اومدم !

- كاشفي : خانم رادمنش ؟

- من : بـَ ... بله ؟

- كاشفي : حالتون خوبه ؟

بدون هيچ جوابي سرم و بر مي گردونم سمت شيشه ... نه خوب نيستم ! هواي دلم هم مثل هواي بيرون بارونيه ! خونه نمي خواستم برم ! آدرس چند تا خيابون بالاتر و دادم و سكوت كردم ! بعد چند ثانيه ماشين حركت كرد ...

- كاشفي : راستش من مي خواتم بابت رفتارِ بد چند روز پيشم از شما عذرخواهي كنم ... خيلي زود قضاوت كردم ! خب راستش و بخوايد من فكر كردم كه ... فكر كردم ... خب ... تو اين دو سال و نيم تدريسم مورداي خيلي زيادي رو ديدم كه به خاطر سنِ كمم كلاس و به مسخره مي گيرن ! خب ... فكر كردم شما هم ... ( نفس عميقي كشيد و گفت ) معذرت مي خوام ... اميدوارم اشتباهم و ببخشيد ! تو محوطه ديدمتون ولي ظاهرا شما خيلي عجله داشتيد و متوجه من نشديد ، براي همين اومدم دنبالتون تا ازتون معذرت خواهي كنم و بگم براي من حضور دانشجوي باهوشي مثل شما تو كلاسم افتخاره ! حالا منو مي بخشيد ؟

صحبتاش خيلي با استرس بود ... اصلا فكر نمي كردم همچين آدمي باشه ... فكر مي كردم يه آدم مغرور باشه كه حتي حاضر نيست اشتباهش و قبول كنه ! نگام و از بيرون به چهرش معطوف كردم ... نگاهش به جاده بود و قطرات ريز عرق روي پيشونيش ديده مي شد .

romangram.com | @romangraam