#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_117
با صداهايي كه از پايين مي آد از خواب بيدار مي شم ... هنوزم سرم تير مي كشه ... يه نگاه به لباسام مي اندازم ... هنوز لباساي بيرون تنمه ! با ياد آوري اتفاقات امروز قلبم درد مي گيره ! لباسام و عوض مي كنم و مي رم پايين ... مائده اومده خونه با كلي پاكت خريد !
- من : سلام
- مائده : سلاااام ... راحله ... بدو بيا ببين اينا چطوره ! بهم مياد ؟
- من : چه خبره ؟ اينا چيه ؟
- مامان : والله منم همينو بهش مي گم !
- مائده : خب ناسلامتي فردا قراره برام خواستگار بيادا ... لباسام قديمي شده بود رفتم اينا رو خريدم ...
- من : تو كه از پدرام بيشتر خوشحالي !
مائده لبش و گاز مي گيره و با چشم به مامان اشاره مي كنه و براي عوض كردن بحث مي گه : « حالا سه دست لباس بعد قرني خريدما ... اگه مي تونيد ذوقم و كور كنيد ... »
- مامان : نه دخترم ! من صحبتم اينه كه سه دست اونم با اين قيمت يكم زياده روي كردي !
- مائده ( با لباي لوله شده ) : آخه هر سه تاش و كه واسه خودم نخريدم ! دو تاش براي شما و راحله است ...
- مامان ( با لبخند ) : قربون دخترم بشم ... آخه چرا زحمت كشيدي ؟ ما كه لباس داشتيم !
- مائده ( با ناراحتي ) : برم پس بدم ؟
- من : حالا كدومش مال كدوممونه ؟
- مائده ( با ذوق كودكانه اي ) : اين شيريه مال منه ...
- من : جر زن ... قشنگه رو برا خودت برداشتي ؟
- مائده ( با نيش باز ) : ديگه ديگه ... مثلا ميان خواستگاري من ها ... سرمه اي رو برا تو گرفتم ! ببين چقدر قشنگه !
- من : آره خوشگله ... ممنون
- مائده : قابل شما رو نداره !
بر مي گردم توي اتاق ... لباسي كه مائده برام گرفته رو روي تخت مي ذارم و مي شينم روي تخت ... سرم و توي دستام مي گيرم و چشمام و مي بندم ! مثل هميشه چهره ي علي جلو چشمام نقاشي ميشه ! كلافه چشمام و باز مي كنم و اشكايي كه روي صورتم ريخته رو پس مي زنم ... اون نبايد انقدر ساده قضاوت مي كرد ! به فردا شب فكر مي كنم ... قراره پدرام بياد خواستگاري مائده ... خواهر كوچولوي من ... قلبم بهم ميگه اونا بهم ميرسن ... از اين بابت واقعا خوشحالم !
romangram.com | @romangraam