#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_116


- علي : مي خواي بدوني حس من چيه ؟

با حرفش سرم و بلند مي كنم . توي چهرش هيچي معلوم نيست . نه خشم ... نه تمسخر ... حتي لبخندي كه تا چند دقيقه ي پيش رو لبش بود تا منو دعوت به آرامش كنه هم ديگه ديده نمي شه ... يه چهره ي بي تفاوت ...

- علي : دوست دارم باهات راحت حرف بزنم راحله ... تو درست فكر مي كردي ، من حس خاصي بهت نداشتم و ندارم . دوست داشتن من مثل دوست داشتن يه برادر نسبت به خواهرشه ! عشق چيز ساده اي نيست ... آدم انقدر راحت كه تو گفتي عاشق نمي شه ! دوست ندارم يه طرفه به قاضي برم اما با صحبتايي كه تو كردي حس مي كنم اين احساس تو نسبت به من فقط به خاطر اينه كه فكر مي كني به من مديوني و منو در ذهنت يه انسان بزرگ ساختي ... شايد يه قهرمان ... فكر مي كنم سفر من در اين شرايط بهترين چيزه ، چون فاصله ي من از تو باعث مي شه بعد از مدتي اين حس و فراموش كني و خودت يه روز به حست نسبت به من مي خندي !

قطره اشكي از چشمام چكيد ... اون حس منو يه دوست داشتن گذرا مي دونه ؟ نكنه فكر كرده بچه ام كه احساسم و درك نكنم ؟

- من : اما من خوب مي دونم احساسم چيه !

- علي : ولي من طور ديگه اي فكر مي كنم ! احتمالا برگشتنم 5 ، 6 سال طول مي كشيد ... به هر حال خوب كردي بهم گفتي چون اصلا دوست نداشتم از زندگي و عمرت بزني و بيهوده انتظار بكشي ! ( نگاهي به ساعتش انداخت و ادامه داد )

- علي : من ديگه بايد برم ! خوشحال شدم ديدمت ... نمي دونم ديگه كي مي تونيم همديگه رو ببينيم ... اميدوارم وقتي بر مي گشتم شاهد خوشبختي تو باشم در كنار كسي كه حقيقتا لياقتت و داشته باشه ...

نگاهم روي فنجون قهوه خشك شده ! اشكام آروم آروم روي صورتم مي ريزن ... از جاش بلند مي شه ...

- علي : بابت قهوه ممنونم

پشتشو به من كرد تا بره ... از جام بلند شدم :

- من : ولي من از عشقم دست نمي كشم ! لازم باشه تا وقتي برگردي منتظر مي مونم ...

راه رفته رو بر مي گرده و جلوم مي ايسته !

- علي : كه چي بشه ؟ به فرض برگشتم ! حسم چي ؟ مي توني به زور عاشقم كني ؟ ها ؟ مي تونــي ؟

- من : نه نمي تونم ! ولي من براي دلم منتظر مي مونم ! تو هم نمي توني تپش قلبي كه به عشق مي تپه رو متوقف كني ! مي توني ؟

- علي ( با عصبانيت از زير دندون هاي چفت شدش ) : خدانگهدار ( و از در كافي شاپ خارج مي شه ! )

رفت ... به همين سادگي ... چقدر ساده قلبم و زير پاهاش له كرد ! چقدر زود قضاوت كرد ... چرا باور نكرد دوسش دارم ؟ نگاهم به دري كه چند دقيقه ي پيش ازش خارج شد خشك شده ... كيفم و برمي دارم و به سمت پيشخوان مي رم ... پول قهوه ها رو حساب كرده ! از در خارج مي شم ...

بدون توجه به ماشينم توي پياده رو قدم مي زنم ... آسمون غرش مي كنه و بعد چند ثانيه بارون تازيانه مي زنه به صورتم ... قلبم يخ زده ! زمستان نزديكه ...

*****

وارد خونه مي شم ... خيس آبم ! هنوزم بارون مي باره ... شديد و بي وقفه ! وارد اتاق مي شم . مائده خونه نيست ... روي تخت دراز مي كشم ... سرم خيلي درد مي كنه ... بعد مدتي خوابم مي بره ...

romangram.com | @romangraam