#کما_پارت_68


شاید زمان ترخیص فرصتی پیش بیاد که همدیگرو ببینن و اینطوری همه چی به یادشون بیاد !

حنانه از زمانی که به هوش اومده بود انگار دیگه اون حنانه 2 ماه قبل نبود ، تبدیل به یه آدم دیگه شده بود ،

به کمک عمه زینب لباس هاشو عوض کرد ، تعویض لباس با یک دست و یک پای شکسته و سر باند پیچی شده شرایط رو سخت تر می کرد .

هنوز متوجه تراشیده شدن سرش نشده بود و عمه زینب از زمانی که حنانه بالاخره با سر تراشیدش روبرو بشه به شدت هراس داشت .

در اتاقی دیگر که فاصله بسیار کمی با اتاق حنانه داشت ، بهراد در حال پوشیدن لباس هاش بود و کمک مادرش رو هم قبول نکرده بود .

هر دو هم زمان از اتاق ها بیرون اومدن ، حنانه به همراه زینب و علیرضا و بهراد به همراه مادرش و مهرداد .

بهراد جلوتر حرکت می کرد ، لحظه ای یکی از همکاران بهراد اونو صدا کرد و بهراد هم ایستاد ،

حنانه به او رسید و برای لحظه ای نیم رخ هر دو با هم مماس شد ....

وای خدای من ، خدایا خواهش می کنم همدیگرو ببینن ، اگر این اتفاق بیفته همه چی به یاد هر دو میاد ...

اما ...

حنانه رو به پدرش گفت :

بابا من می رم تو ماشین نمی تونه وایسم سختمه .

بهراد هم پشتشو به حنانه کرد و سرگرم احوال پرسی شد .

و حنانه رد شد و رفت ...

وای لعنت به تو نویسنده بدجنس که نمی زاری اینا به هم برسن !

***

حنانه :

بابا با یه دستش زیر بغل منو گرفته بود و با اون یکی دستش در اتاقو باز کرد ، سه نفری وارد اتاق شدیم .

عمه زینب گفت :

بیا قربونت برم بیا دراز بکش .

چند لحظه مکث کردم و با آرامش گفتم :

نه عمه اول یه دوش میخوام بگیرم .

romangram.com | @romangram_com