#کما_پارت_67
مامان با صدایی که از گریه می لرزید گفت :
پسرم ، بهرادم ، عزیزم ....
بعدم خودشو توی بغلم انداخت ، با تمام سردرگمی ای که داشتم لبخندی زدم و دستامو دور مامان حلقه کردم که باعث شد سیم سرمم یه خرده کشیده بشه ولی مهم نبود آخه مامانم تمام وجودم بود ،
تنها مادرم نبود ... هم برام مادری کرده هم پدری هم جای خواهرم بوده هم جای برادرم ...
من هرگز بهشت را زیر پای مادرم ندیدم ... زیر پای مادرم ارزوهایی بود که از اونا گذشت بخاطر من... !
چند ساعتی گذشته بود که مامان همراه یه خانم چادری نسبتا تپلی که هم سن و سال خود مامان بود وارد اتاق شد .
با خوشحالی رو زنه گفت :
زینب خانم می بینی ، بهرادم به هوش اومد من می دونستم آقا امام حسین دست رد به سینه سوخته من نمی زنه .
زنه که حالا فهمیده بودم اسمش زینبه با ذوق گفت :
به سلامتی الهه جان بخدا خیلی خوشحال شدم ... ولی کار خدا رو می بینی پسرت با دختر من با هم توی یه روز به هوش اومدن ، اینا همه نشونه ی بزرگی خداست .
مامان با لبخند تایید کرد ، یعنی دختر این خانم هم توی کما بوده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
حدود دو هفته بخاطر بهبود وضعیت جسمانیم توی بیمارستان بستری بودم ، در این مدت همون خانم زینب گاهی میومد و به من سر میزد ، اینقدر بهم محبت می کرد که واقعا انگار پسر واقعیش بودم ، دیگه این اواخر خودش گفت عمه زینب صداش کنم حالا نمی دونم از بین این همه القاب عمه رو انتخب کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
برادر عمه زینب هم چند باری بهم سر زد ، اسمش علیرضا بود ، مرد موقر و با شخصیتی بود ،
یعنی عمه زینب با دخترش تنها زندگی می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!
یه چیزی هم که به شدت فکرمو مشغول کرده بود این بود که چهره ی عمه زینب و برادرش به شدت به نظرم آشنا میومد انگار چند باری هر دو رو دیده بودم !!!!!!!!!!!!!
مهرداد هم که مثل همیشه فقط بلد بود دلقک بازی در بیاره ، حتی توی این شرایط هم دست از خل وچل بازی بر نمی داشت ...
ولی با تمام دیوونگیش گفته بود که سمیرا و همون پسره به عنوان شریک جرم بازداشت هستن ، دادگاه هم برای یک ماه دیگه تشکیل میشد ...
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــ
دانای کل :
2 ماه از زمان به کما رفتن حنانه و بهراد گذشته بود و حالا روزی رسیده بود که هر دو هم زمان از بیمارستان مرخص می شدن .
romangram.com | @romangram_com