#کما_پارت_146
چادرمو به چوب لباسی آویزون کردم ، مقنعمو از سرم بیرون کشیدم و روی پشتی تخت گذاشتم تا چروک نشه ،
دونه دونه دکمه های مانتومو باز کردم و با یه حرکت از تنم درآوردم و کنار چادر آویز کردم ، تاپمو درآوردم و تیشرت تنم کردم ، هنوز شلوار جینم پام بود که تقه ای به در خورد و با فاصله چند ثانیه چهره بابا معلوم شد ،
لبخندی زینت بخش چهرش بود ، با صدایی که همیشه برام آرامش بخشه گفت :
سلام دخترم ، همیشه با انرژی باشی باباجون ، بیا چای ریختم دختر و پدری بخوریم .
لبخندی زدم و گفتم :
سلام باباجون ، همچنین ، چشــــــــم
بابا که رفت جینمو با شلوار خونگی عوض کردم ، بعد از اینکه دست و صورتمو شستم داخل آشپزخونه رفتم ،
بابا روی صندلی پشت میز نهارخوری منتظر من نشسته بود ، صندلی روبروی بابا رو بیرون کشیدم و نشستم ،
romangram.com | @romangram_com