#کما_پارت_129
تا امروز که یک مقداری بر خودم مسلط شدم و مقداری هم به بهراد حق دادم و اینکه هر مساله ای با حرف زدن حل میشه ...
به قول معروف هوا بس ناجوانمردانه سرد است ، شال گردنمو بالاتر آوردم و تا روی بینی کشیدم ، چادرمو کمی بالا گرفتم تا داخل چاله های آب خیابون نره ، هنوز دو قدم برنداشته بودم که ...
چادرم از دستم رها شد ، نفسم بالا نمیومد ، شال گردنمو پایین کشیدم ، نفس لرزانی از دهانم بخاری روی هوا تشکیل داد ، تمام دنیا با بزرگیش برام تنگ شد ، دستام شل شد و کنار بدنم افتاد و به دنبالش کیف دستیمم روی زمین افتاد ،
یهو با صدای بوق ممتد ماشین به خودم اومدم ، متوجه شدم وسط خیابون ایستادم ، کیفمو برداشتم و اومدم برم که صدای بهرادو شنیدم که اسممو صدا میزد با قدم های لرزون سریع به پیاده رو رفتم ، آب چاله ها به تمام لباسم پاشیده شد ، بدون توجه شروع به دویدن کردم صدای قدم هاشو دنبالم می شنیدم سرعتمو بیشتر کردم و اینقدر داخل کوچه پس کوچه شدم تا گمم کنه ، نمیدونستم دقیقا دارم کجا میرم فقط میدونستم باید از اون محیط دور بشم اون هوا برای نفس کشیدنم آلوده بود ...
اینقدر راه رفتم که پاهام دیگه جون نداشتن ، وقتی متوجه گذر زمان شدم که دیدم هوا تاریکه ، روی تک پله خونه ای نشستم و گوشیمو از کیفم درآوردم 100 تا میس کال و 40 تا اس داشتم ، همون موقع دوباره گوشیم زنگ خورد بابا بود دایره سبزو بزرگ کردم و دم گوشم گذاشتم ، صدای فریادش پرده گوشمو لرزوند :
حنـــــــــــــانه کجایی ؟؟؟؟؟
با صدایی که از بغض می لرزید گفتم :
romangram.com | @romangram_com