#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_396




- چشم آبی من چرا گریه می کنی ؟





و سر او را بر روی شانه اش گذاشت و کمرش را مالش داد ، اما گریه نوزاد بند نمی آمد ،





ناگهان ملودی زیبایی در خانه پخش شد ، نوزاد صدای گریه اش قطع شد و چشمان درشت آبی اش از اشک بند آمد ،





یامین منبع صدا را تشخیص داد و با لبخند به بقیه اشاره کرد که به دنبالش بروند ،





وارد اتاقِ کار شدند ، پدرِ آلا پشت پیانو نشسته بود و ملودی زیبای آرام بخشی می نواخت ،





مادربزرگ آلا را به آغوش مادرش داد ، یامین بچه به بغل جلو رفت و کنار مردَش ایستاد ،





لبان غنچه ای آلا باز مانده و چشمانش بر روی یامین خیره بود ...





مادربزرگ به سه نفر پیش رویش نگاه کرد ... می دانست بالاخره با همچین صحنه ای روبرو می شود ... از همان اول به خوبی آگاه بود که چشم آبی اش با عسلش قرار است یک خانواده را تشکیل دهند ... عروسش ماریا هنوز با یامین نتوانسته کنار بیاید و پدر یامین هم نتوانسته دلش را با کارلو صاف کند ...





و بالاخره روح یاسین از دیدن خوشبختی آبجی کوچیکه به آرامش رسید ...





وَمِنْ آيَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْوَاجًا لِتَسْكُنُوا إِلَيْهَا وَجَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَرَحْمَةً إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ

romangram.com | @romangraam