#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_395
- آلا داره گریه می کنه .
یامین به سرعت از جایش برخاست و به سمت اتاق دوید ، بقیه هم دنبال او رفتند ،
نوزاد 6 ماهه اش را از روی تخت بلند کرد ، اینقدر گریه کرده بود که پوست سفید صورتش به قرمزی می زد ،
یامین در حالی که او را تاب می داد مدام می گفت :
- جانم مامانم ، اینطور گریه نکن من طاقت ندارم .
فرانکوی 7 ساله که قدش به دست های یامین می رسید بوسه ای به سرِ نوزاد که کمی مو داشت زد :
- خواهر گریه نکن دیگه .
یامین مستاصل رو به مادربزرگ گفت :
- چیکار کنم آروم نمیشه ؟ پوشکشو تازه عوض کردم و شیر هم همین نیم ساعت پیش خورد .
مادربزرگ دنیا را از آغوش یامین گرفت :
romangram.com | @romangraam