#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_393




- ابتدا من می خوام بپرسم شما در این یک هفته چه کاری انجام دادید ؟





- به سفر رفتیم .





- من نمی دونم به کجا سفر کردید اما این سفر برای شما خوش شانسی داشته چون معجزه ای باورنکردنی اتفاق افتاده !





من و کارلو همزمان گفتیم :





- معجزه ؟!





- بله معجزه ، در آزمایش ها و عکس هایی که معمولا قبل از عمل انجام میشه هیچ اثری از تومور نیست ، من برای اطمینان آزمایش و عکس رو تکرار کردم اما واقعا تومور ناپدید شده !





پاهایم سست شد و روی زمین زانو زدم ، ناخودآگاه خم شدم و به سجده افتادم ، صدام می لرزید :





- خدایا شکرت ، خدایا ممنونم که برای این عشق معجزه کردی ... یا امام رضا خیلی ممنونم که پادرمیونی کردی ... یا ضامن آهو قول می دم حق این ضمانتو ادا کنم ...





دست های آشنایی دور شونه هام حلقه شد و از سرمو از روی زمین بلند کرد ، در چشمان آبی اش خیره شدم ، چقدر خوب بود که باز هم فرصت داشتم در کنار این مردِ عزیز نفس بکشم ...





دستش جلو اومد و بر روی خیسی گونه ام کشیده شد :

romangram.com | @romangraam