#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_336




- من از سر دوستی و لطف اعضای این خانه رو به چایی دعوت کردم و شما هم رد کردی ، اگر میل به قهوه دارید خدمتکار هست براتون اماده می کنه !





ابرو در هم کشید و سکوت کرد ...





چقدر این رفتار برای من آشنا بود !





ماریا دقیقا عین یک سال و خورده ای پیشِ کارلو رفتار می کرد !





باز رفتار کارلو قابل توجیه بود چون آشنایی خاصی با من نداشت و نسبت به مادرش سن بسیار کمتری داره ،





اما این زن دارای یک سن و سالیه و کاملا با من و خانواده ام آشنایی داره و این رفتار بسیار براش زشته !





بعد از صرف چای هر کس به اتاق خودش رفت تا خستگی سفر از تن به در کنه ،





به من و کارلو هم یک اتاق آماده شده بود ، کارلو درب اتاقو باز کرد و منتظر شد ابتدا من داخل بشم ،





بعد از ورود من درب اتاقو بست ، چمدانم رو باز و شروع به چیدن لباس ها داخل کمد کردم ،





که یکدفعه دو دست دور کمرم از پشت حلقه شد :

romangram.com | @romangraam