#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_304




قلبم پُر تپش تر از همیشه می تپد ، این که هیجان به حساب نمی آید ، می آید ؟!





احساس می کنم گونه هایم کمی البته فقط کمی داغ شده است ، لپ هایم که از خجالت گُل ننداخته است ؟!





پسر چشم آبی روبرویم ادامه داد :





- من می خواستم خودمو امتحان بکنم و ببینم که جرات گفتن حقیقت را دارم یا خیر ، الان که تونستم صادقانه حرف بزنم خیالم راحت شد که می توانم دین اسلام را بپذیرم .





واقعا نمی تونستم هیچ حرفی بزنم ، اصلا نمی دونستم باید چی بگم ؟!





سرمو به زیر انداختم که صدای آرومشو شنیدم :





- چقدر سخته کسیو که دوست داری نتونی لمس کنی !





چشمامو بستم و لبمو گزیدم ، از جاش بلند شد و بیرون رفت ،





وقتی در بسته شد لبخند روی لب های من شکل گرفت ، ابراز احساسات این پسر ایتالیایی هم متفاوت بود !





تا به خودم بیام هستی پرید داخل اتاق و تند پرسید :

romangram.com | @romangraam