#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_298




- یامین !





این صدا شوخی که نبود ، بود ؟!





سرمو به عقب برگردوندم ، از کنج دیوار بلند شد و به سمت من اومد ،در فاصله ی کمی از من ایستاد ،





آبی چشمان خودش بود ، نه ؟!





من که در تشخیص چشم هایش اشتباه نمی کنم ؟!





کامل به عقب برگشتم ، پرسید :





- اینجا چیکار میکنی ؟





- تصادفا این سوال من هم هست !





- اول تو بگو چرا اینجایی ؟





- حضور من به دلیل یک گذشته مبهمه ، بگو چرا اینجایی ؟

romangram.com | @romangraam