#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_297
- اجازه هست ؟
- خواهش میکنم ، با بچه ها صحبت کردم هیچ کسی داخل نیست مشکلی نداره وارد بشید .
و ما وارد قسمت آقایان شدیم ، جلو رفتیم تا به یک کنجی نزدیک شدیم ، یک مرد با مو و ریش بلند و نامرتب در حالی که چشم هایش بسته بود سر به دیوار تکیه داده بود ، از شادی پرسیدم :
- این کیه ؟
- نشناختی ؟
- باید بشناسم ؟!
- همونیه که یک ماهه منتظرشی !
حالا شکم به یقین تبدیل شد که شادی سرکارم گذاشته ، به عقب برگشتم :
- قبلا هم گفتم که شوخیه جالبی نیست ...
و به سمت در حرکت کردم که صدای آشنایی در فضا پخش شد :
romangram.com | @romangraam