#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_295
- چی شد ؟ تو که نمی خواستی بیای ؟
- تو خیلی منو اذیت می کنی ، می دونستی ؟
شادی قهقهه ای زد :
- می دونم !
- اصلا شوخی جالبی نبود .
و عقب گرد کردم که شادی دستمو گرفت :
- شوخی ای در کار نیست .
- قراره بریم اونجایی که کارلو رو پیدا کردی بعد منو آوردی مسجد ! این جز یک شوخی مسخره چی می تونه باشه ؟!
- دقیقا جز یک شوخی مسخره است و من دقیقا آوردمت همونجایی که کارلو هست .
- کارلو داخل مسجده ؟!
romangram.com | @romangraam