#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_292
یامین خیلی سعی کرده بود دلیل رفتن پسر ایتالیایی به هتل را بفهمد اما کسی چیزی نمی گفت و اکرم خانم هم انگار از چیزی خبر نداشت ،
یامین در سردرگمی عجیبی به سر می برد ، تکه های پازل گذشته اش کنار هم جور در نمی آمد ، انگار تکه ای کم بود یا تکه ای به اتشباهی وسط گذشته اش چسبانده شده !
اگر بین او و کارلو علاقه و عشق بوده پس چرا هیچ عکس صمیمی دو نفره ای در موبایلش نیست ؟!
یا حتی در تلگرام هم با یکدیگر اصلا چت نکرده اند !
این وسط یک چیزی درست از آب در نمی آمد و یامین باید این را می فهمید ...
از آشپزخانه خارج شد و روی مبل دو نقره راحتی نشست ، شادی با شتاب درب خانه را باز کرد و به طرف یامین آمد و کنارش روی مبل نشست :
- پیداش کردم !
- چیو ؟
- بهتره بگی کیو !
- خب کیو ؟
romangram.com | @romangraam