#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_291


- یعنی گذاشتن همینطوری بره هتل ؟





- آره مادر !





- شما چیزی نگفتی ؟





- من چی بگم ننه ؟ پسره سنگ رو یخ شده رفته من حرف بزنم تف سر بالاست .





- دور از جون ، تا اونجایی که من یادمه شما حرفت همیشه تو این خونه برو داشته .





- از من نشنیده بگیر ولی نادر و نرگس باهاش سرسنگین شده بودن اونم ترجیح داد بره .





- چرا سر سنگین شدن ؟





- اینو دیگه نمی دونم .





و یامین در فکر فرو رفت که دلیل این سرسنگینی چه بوده ؟!





یک ماهی می شد که از کارلو هیچ خبری نبود ، به ایتالیا برنگشته بود و در ایران هم اثری ازش نبود ...



romangram.com | @romangraam