#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_260




مادربزرگ با صدایی که نشان از خواب بودنش می داد تماس را برقرار کرد :





- چشم آبی این چه وقته زنگ زدنه ؟





- اوه معذرت میخوام ، اصلا حواسم به تفاوت ساعت ها نبود .





- اشکالی نداره ، مطمئنم موضوع مهمی هست که حواس تو رو از ساعت و این حرفا پرت کرده .





- درست فهمیدید ، موضوع خیلی مهمیه ...





و خلاصه ای از اتفاق اخیر برای مادربزرگ تعریف کرد و در آخر گفت :





- من به چه بهانه ای در ایران بمونم ؟





مادربزرگ که بسیار از اتفاقی که برای یامین افتاده ناراحت شده بود با صدای غمگینی گفت :





- بالاخره مشکلات روزگار روح شکننده عسلم رو از بین بردند .





- مادربزرگ من چه کار کنم ؟

romangram.com | @romangraam