#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_259


کارلو به دیوار پشت سرش چسبید ، باور چنین اتفاقی خیلی سخت بود ... خیلی ...





شادی که حال پسر ایتالیایی را دید شکش به یقین تبدیل شد که یک احساس عاطفی این وسط وجود دارد ، ناسلامتی کارشناس ارشد روانشناسی بود !





بدون هیچ حرفی کارلو را به حال خودش تنها گذاشت چون می دانست تنهایی برای این مرد بهتر از هر چیزیست ،





اما سوالی هم فکرش را مشغول کرده بود ... که با حال فعلی یامین ، کارلو به کشور خودش برمیگرده یا تا بهبود حال یامین در ایران می مونه ؟!





در دو راهی سختی گیر افتاده بود ... باید انتخاب می کرد ... ماندن در ایران و گذشتن از کار و زندگی اش یا برگشتن به کشورش و گذشتن از دختر ایرانی ؟





قطعا گزینه دوم برایش بسیار سخت بود ... اصلا چه شد که این احساسات درونش شکل گرفت ؟!





خودش هم پاسخی برای این سوال نداشت ... فقط می دانست که اصلا نمی تواند از ایران بدون یامین برود !





اما برای ماندنش در ایران باید دلیلی به خانواده یامین ارائه دهد ... آخر با چه بهانه ای بماند ؟!





فکری به ذهنش آمد ، مادربزرگ تنها کسی بود که می توانست در این شرایط کمکش کند ،





موبایلش را برداشت و شماره مادربزرگ را بدون توجه به تفاوت ساعت دو کشور گرفت ،



romangram.com | @romangraam