#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_257




پسر چشم آبی نفهمید یامین چه گفت اما فهمید باورش نشده ، باز می خواست تلاش کند که شادی وارد اتاق شد .





یامین با دیدن شادی گفت :





- شادی ببین این چی میگه ! میگه من یک سال در یک خانه تنها باهاش زندگی کردم ،





و بعد با صدای بلند خندید و شادی لبخندی تصنعی زد و یامین که خنده اش کمی آرام شده بود ادامه داد :





- فکر کنم چیزی زده عقلشو از دست داده .





شادی کمی به سمت کارلو متمایل شد و آرام به انگلیسی زمزمه کرد :





- لطفا بیرون منتظر باشید ، شرایط عادی نیست ، براتون توضیح می دم .





کارلو نمی دانست چه اتفاقی افتاده ولی متوجه اوضاع غیر عادی شده بود و با گام های بلند از اتاق خارج شد ،





با آمدن پدر و مادر یامین به اتاق شادی به آرامی از اتاق بیرون رفت و چشمش به مرد بی قرار ایتالیایی افتاد ،





چرا احساس می کرد ماندن کارلو در ایران فرای احساس مسئولیت یک همخانه و همکار ساده است ؟!

romangram.com | @romangraam