#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_256


- من نمی دونم .





- بزار خودم جوابشو بگم ، چون تو رو میشناسم و می دونم که ایتالیایی بلدی .





- مهم اینه که من شما رو نمیشناسم .





کارلو کلافه دستی به یقه اش کشید ، نمی دانست در این سه روز بی هوشی دختر ایرانی چه اتفاقی افتاده که دیگر او را نمی شناسد !





نزدیک تخت شد و یامین با ترس عقب رفت و خودش را به تخت چوبی پشت تخت چسباند ، کارلو دستانش را به حالت تسلیم بالا آورد :





- نترس ، قصد آسیب رساندن ندارم .





یامین کمی از حالت انقباض خارج شد و کارلو هم دستانش پایین آمد :





- یامین تو یک سال در ایتالیا در خانه من زندگی کردی ، یادت نیست ؟





یامین چشمانش درشت شد ولی کم کم به حالت عادی بازگشت و با حالت خنده به فارسی گفت :





- من ؟ ایتالیا ؟ زندگی با یک پسر تنها ؟ چشم مامان بابام روشن .



romangram.com | @romangraam