#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_240
- این امکان نداره !
بدون توجه به من نگران از اتاق خارج شد ، لای در اتاقو باز کردم و دیدم که مامان و بابا به اتاقشون رفتند ،
سریع از اتاقم بیرون اومدم وبا اینکه از این کار منتفر بودم ولی پشت در اتاقشون گوش ایستادم :
- نرگس تو مطمئنی ؟
- خودمم از زبون یامین شنیدم شوکه شدم .
- آخه بعد از این همه سال ؟
- ثریا از همون اول هم کینه ای بود .
- اما اون مساله که تمام شد ، چه کینه ای ؟
- برای ما تمام شد ، برای اون نه !
یکدفعه دستی دور مچم از روی آستین لباسم پیچیده شد و منو به سمت عقب کشید ، به دیوار پشت اتاق چسبیدم و یک جفت آبی روشن در چشم هایم خیره شد :
romangram.com | @romangraam