#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_214




- گفتن واقعیت ترس نداره .





- میتونی بری ، مشکل این پرونده هم با معاون شرکت در میان بگذار .





کارمندش که بیرون رفت ، کلافه تر از قبل از جایش بلند شد و موبایلش را از جیبش خارج کرد ،





وارد لیست مخاطبین شد ، روی اسم یامین مکث کرد ، یعنی این دختر میتوانست در مورد این کتاب پر رمز و راز کمکش کند ؟





برای اینکه پشیمان نشود تماس را برقرار کرد و موبایل را روی گوشش قرار داد ،





آهنگی ایرانی پخش شد که به نظرش ملودی زیبایی داشت ، 30 ثانیه ای از آهنگ گذشته بود که صدای لرزان یامین که به ایرانی حرف میزد به گوشش رسید :





- الو ... کمک ... تو رو خدا کمکم کنید ... من دزدیده شدم ...





از لرزش صدای دختر همیشه مغرور یک حال عجیبی پیدا کرد :





- من متوجه حرفات نمیشم ، فارسی حرف نزن .





اما یامین در شرایط استرس زایی قرار داشت و تمرکز برایش سخت به نظر می رسید با همان زبان مادری اش هق زد :

romangram.com | @romangraam