#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_166






و تماس را قطع و سرش روی پشتی مبل رها کرد و موهای مشکی رنگش روی پیشانی اش ریخت .





یامین :





در تاریکی و کنج اتاق به دیوار روبروم زل زده بودم ، هضم اتفاقات این 3 هفته خیلی دشوار بود ، همه چیز ناگهانی پیش آمد ،





طوفانی که قبلا تمام شده بود دوباره طغیان کرده ... سعید دستگیر شده ...





دست راستمو به زمین تکیه دادم و به سختی بلند شدم ، قدم هام لرزان و سست بود ، چشمم به تاریکی عادت کرده و وسایل اتاقو تشخیص می دادم ،





جلو رفتم تا به تخت برسم ، به آرامی روی تخت نشستم و دستی نوازشگر روی آن کشیدم ، این ملحفه هم آغوش هر شب برادرم بوده خیلی ارزشمند و قیمتی هست ،





پاهامو به سختی از روی زمین بلند کردم و بالا کشیدم و روی تخت در خودم مچاله شدم ، نفس عمیقی کشیدم بوی خاک میداد اما من عطر یاسین را در بین این بو تشخیص دادم ، عطر تن داداشم با بوی خاک قاطی شده درست مثل جسمش که با خود خاک عجین شده .





نمی دونم احساسم چیه ؟! سردرگم و گیجم ؛ دلم میخواد بفهمم الان چه احساسی دارم !





اصلا چی شد که به اینجا رسیدم ؟! چی شد که برادرم به زیر خاک رفت ؟! ما که خیلی خوشبخت بودیم !





romangram.com | @romangraam