#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد
#رمان_خدا_عشق_را_واسطه_کرد_پارت_155
- من باید به یک سفر چند ماهه برم اما سعی می کنم زودتر برگردم ، به من قول بدید در این چند ماه بچه های خوبی باشید .
هر دو قبول کردند و آنجلا گونه ی راستم و فرانکو گونه ی چپم رو بوسید ،
از روی زانوهام بلند شدم و جلوتر رفتم ، روبروی کارلو ایستادم :
- منو تا فرودگاه می رسونی ؟
- آره ، صبر کن لباسمو عوض کنم .
به سرعت لباس عوض کرد و من بعد از خداحافظی از مادربزرگ و بچه ها سوار ماشین شدم و به سوی فرودگاه حرکت کردیم ،
در طول مسیر سکوت سردی ماشینو فرا گرفته بود ، انگار هیچکدوم دوست نداشتیم این سکوتو از بین ببریم ،
از پنجره بیرونو نگاه کردم ، تاریکی بود و تاریکی ، جاده ای که 9 ماه قبل در روشنایی ازش رد شدم و به نظرم زیبا آمد حالا ترسناک به نظر می رسید ،
چقدر زمان برای قضاوت ما انسان ها مهمه !
با صدای کارلو افکارم در هم شکست :
romangram.com | @romangraam